کتاب: الدوز و کلاغ ها , نويسنده: صمد بهرنگی


فهرست کتابها > فهرست الدوز و کلاغ ها > صفحه 61



ننه اش گفت: کاری با من داری؟

یاشار گفت: آری ، ظهری به ات می گویم. درباره ی مسافرتم است.

ننه اش گفت: خیلی خوب، ظهر به خانه برمی گردم.

ننه از کار پسرش سردر نمی آورد. راستش، موضوع مسافرت را هم فراموش کرده بود و بعد یادش آمد. اما می دانست که یاشار پسر خوبی است و کار بدی نخواهد کرد. او را خیلی دوست داشت. روزها که به رختشویی می رفت، فکرش پیش یاشار می ماند. گاه می شد که خودش گرسنه می ماند، اما برای او لباس و مداد و کاغذ می خرید. ننه ی مهربان و خوبی بود. یاشار هم برای هر کار کوچکی او را گول نمی زد،‌ اذیت نمی کرد.


حرکت، اولدوز در زندان


صبح شد. چند ساعت دیگر وقت حرکت می رسید. زمان به کندی می گذشت. یاشار تو خانه تنها بود. هیچ آرام و قرار نداشت. در حیاط اینور آنور می رفت و فکرش پیش اولدوز و ننه اش بود. چند دفعه تور را درآورد و پهن کرد وسط حیاط ، روش نشست ،‌ بعد جمع کرد و گذاشت سر جاش.

ظهری ننه اش آمد. انگور و نان و پنیر خریده بود. نشستند ناهارشان را خوردند. یاشار نگران اولدوز بود. ننه اش منتظر بود که پسرش حرف بزند. هیچکدام چیزی نمی گفت. یاشار فکر می کرد: اگر اولدوز نتواند بیاید، چه خواهد شد؟ نقشه به هم خواهد خورد. اگر زن بابا دستم بیفتد، می دانم چکارش کنم. موهاش را چنگ می زنم. اکبیری! چرا نمی گذاری اولدوز بیاید پیش من؟ حالا اگر صدای کلاغ ها بلند شود، چکار کنم؟ هنوز اولدوز نیامده. دلم دارد از سینه در می آید…


صفحه قبل             

صفحه 61

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com