کتاب: الدوز و کلاغ ها , نويسنده: صمد بهرنگی


فهرست کتابها > فهرست الدوز و کلاغ ها > صفحه 45



کلاغ ها قبول کردند. یاشار راه افتاد. کلاغ ها هم بالای سر او به پرواز درآمدند.

هیچکس نمی تواند بگوید که یاشار چه حالی داشت. خود را آنقدر بزرگ حس می کرد که نگو. گاهی به آسمان نگاه می کرد ،‌ کلاغ ها را نگاه می کرد ،‌ لبخند می زد و باز راه می افتاد. بالاخره به خانه رسیدند. کلید را از همسایه شان گرفت و تو رفت. ننه اش ظهرها به خانه نمی آمد. کلاغ ها پایین آمدند،‌ نشستند روی پلکان. یاشار گفت: نمی خواهید اولدوز را ببینید؟

در همین وقت صدای گریه ی اولدوز از آنطرف دیوار بلند شد. هر سه خاموش شدند. بعد دوشیزه کلاغه گفت: حالا نمی شود اولدوز را دید. عجله نکنیم.

آقا کلاغه گفت: آره ،‌ برویم به شهر کلاغ ها خبر بدهیم ،‌ بعد می آییم می بینیم. همین امروز می آییم. سلام ما را به اولدوز برسان.

وقتی یاشار تنها ماند، رفت پشت بام. هرچه منتظر شد، اولدوز به حیاط نیامد. برگشت. ننه اش زیر یخدان نان و پنیر گذاشته بود. ناهارش را خورد، باز رفت پشت بام. هوا گرم بود. پیراهنش را درآورد، به پشت دراز کشید. می خواست آسمان را خوب نگاه کند. آسمان صاف و آبی بود. چند تا مرغ ته آسمان صاف می رفتند. مثل اینکه سر می خوردند. پر نمی زدند.


قرار فرار. فرار برای بازگشت


سر سفره ی ناهار بود. بابا اولدوز را نشانده بود پهلوی خودش. چشم های اولدوز تر بود. هق هق می کرد. زن بابا می گفت: دلش کتک می خواهد. شورش را درآورده.


صفحه قبل             

صفحه 45

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com