کتاب: الدوز و کلاغ ها , نويسنده: صمد بهرنگی


فهرست کتابها > فهرست الدوز و کلاغ ها > صفحه 39




نذر و نیاز جلو مرگ را نمی گیرد. یادی از ننه کلاغه


آخر سر زن بابا زایید.

بچه زنده بود. جادو جنبل کردند، نذر و نیاز کردند، دعا و طلسم گرفتند، « نظر قربانی» گرفتند، شمع و روضه ی علی اصغر و چه و چه نذر کردند. برای چه؟ برای اینکه بچه نمیرد. اما سر هفته بچه پای مرگ رفت. دکتر آوردند، گفت: توی شکم مادرش خوب رشد نکرده، به سختی می تواند زنده بماند. من نمی توانم کاری بکنم.

فرداش بچه مرد.

زن بابا از ضعف و غصه مریض شد. شب و روز می گفت: بچه ام را « از ما بهتران» خفه کردند، هنوز دست از سر ما برنداشته اند. یکی هم ، چشم حسود کور، حسودی کردند و بچه ام را کشتند.

ننه ی یاشار تمام روز پهلوی زن بابا می ماند. یاشار گاهی برای ناهار پیش ننه اش می آمد و چند کلمه ای با اولدوز صحبت می کرد. از کلاغ ها خبری نبود. فقط گاه گاهی کلاغ تنهایی از آسمان می گذشت و یا صدای قارقاری به گوش می رسید و زود خفه می شد. درختهای تبریزی لخت و خالی مانده بود. اولدوز یاد ننه کلاغه می افتاد که چه جوری روی شاخه های نازک می نشست، قارقار می کرد، تکان تکان می خورد، ناگهان پر می کشید و می رفت.


صفحه قبل             

صفحه 39

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com