کتاب: الدوز و کلاغ ها , نويسنده: صمد بهرنگی


فهرست کتابها > فهرست الدوز و کلاغ ها > صفحه 37




برف ، سرما ، بیکاری و انتظار


پاییز رسید، برف و سرما را هم با خود آورد. بعد زمستان شد، برف و سرما از حد گذشت. عموی اولدوز به سراغ سگش آمد، دست خالی و عصبانی برگشت. به خاطر سگش با بابا دعواش هم شد.

ترس زن بابا هنوز نریخته بود. در و دیوار آشپزخانه پر بود از دعانامه های چاپی و خطی. شبها می ترسید به تنهایی بیرون برود. اولدوز را همراه می برد. اولدوز یک ذره ترس نداشت. تنها بیرون می رفت و تو دل به زن بابا می خندید. پرهای آقا کلاغه را توی قوطی رادیو قایم کرده بود. یاشار را خیلی کم می دید. یاشار جنازه ی آقا کلاغه را جای خوبی دفن کرده بود. مرتب به مدرسه می رفت و درس می خواند.

اما گاهگاهی سر مداد گم کردن با ننه اش دعوا می کرد. یاشار اغلب مدادش را گم می کرد و ننه اش عصبانی می شد و می گفت: تو عین خیالت نیست، دده ات با هزار مکافات پول این مدادها را بدست می آورد.

شکم زن بابا خیلی جلو آمده بود. زنهای همسایه به اش می گفتند: یکی دو هفته ی دیگر می زایی.

زن بابا جواب می داد: شاید زودتر.

زنهای همسایه می گفتند: این دفعه انشاالله زنده می ماند.

زن بابا می گفت: انشاالله! نذر و نیاز بکنم حتماً زنده می ماند.


صفحه قبل             

صفحه 37

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com