کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 9



- تو همين يک زحمت را برای همکارت بکش ، يک عمر دعاگوت می شوم ، جانم . باور کن مرا از بدبختی نجات می دهی . خدا عالم است که کار از کجا خراب است . شايد هم تقصير از خود زنک باشد ، جانم ، بله ؟ اين را باز حکيم باشی بهتر از هرکسی می تواند حکم کند . آن وقت می توانيم ازش بخواهيم بفرستدش پيش يک قابله ، بله ؟ مگر فقط مردها بايد مقصر باشند ، جانم ؟ حالا بگو ببينم نمی توانی دعوتش کنی خانه ی خودت ؟

ميرزا اسدالله گفت :

- تو که می دانی من تو تا اتاق بيش تر ندارم . البته صحبت از رودرواسی نيست . تو از دنيا و آخرت من خبر داری وا و هم که دايی من است . اما شايد خواست در خلوت معاينه ات کند . بهتر هم اين است که آدم وقتی با حکيم کار دارد برود محکمه اش ...

و بعد ساکت شد و چند دفعه سرتکان داد و دوباره گفت :

- باشد اين هم محض خاطر تو . فردا صبح خانه را خلوت می کنم . بچه ها را می فرستم بيرون و می گويم خان دايی اول وقت بيايد ، اما معطلش نکنی ها !

و به اين جا ، مذاکره شان تمام شد . و دو تا ميرزا بنويس ما خداحافظی کردند . ميرزااسدالله که از حجره بيرون آمد ، سری به خانه ی حکيم باشی زد وسلام و عليکی با زن دايی کرد و چند کلمه ای برای دايی نوشت که رفته بود سر مريض و به اين زودی ها نمی آمد ، و بعد رفت به طرف خانه ی خودش . شام که خوردند و بچه ها رفتند توی رخت خواب ، ميرزااسدالله تمام قضايا را برای زنش تعريف کرد . از کار نان و آب داری که برايش پيش آمده بود تا درددل های ميرزاعبدالزکی و قراری که برای فردا صبح با حکيم باشی گذاشته اند و بعد پرس و جو از اين که برنج و روغن توی خانه هست يا نه واين که در غياب ميرزا ، زنش چه ها بايد بکند و بعد :

- می دانی زن ؟ بی کاری ، عيال همکار مرا آزار می دهد . بايد دستش را يک جوری بند کرد . پا می شوی می روی پيشش و وادارش می کنی يک دار قالی تو خانه اش بزند . خودت هم کمکش می کنی . همچه که سررشته پيدا کرد کار تمام است . فهميدی ؟ و همين فردا صبح . چون خان دايی می آيد که ميرزا را همين جا معاينه کند .

و بعد زن و شوهر به خوشی و سلامت گرفتند و خوابيدند .


مجلس سوم


جان دلم که شما باشيد فردای آن روز ، اول وقت زرين تاج خانم و حميد و حميده با هم از در خانه آمدند بيرون . حميد راه افتاد به سمت مکتب و زرين تاج خانم دعايی خواند و به در خانه فوت کرد و چفتش را که انداخت به يکی از همسايه ها سپرد ، مواظب خانه ی آن ها باشد و دست حميده را گرفت و راه افتاد به طرف خانه ی ميرزاعبدالزکی . مادر و دختر از دو سه تا پس کوچه و يک بازار گذشتند و بعد از يک ربع ساعت راه ، پشت در خانه ی بزرگی که گل ميخ های مسی و برنجی داشت ، ايستادند و در زدند . و تا در باز بشود زرين تاج خانم رو کرد به حميده و گفت :

- خوب حاليت شد دختر جان ؟ دلم می خواهد مثل فرفره دور اين درخشنده خانم بگردی . خيال کن خاله ی خودت است . يادت نرود دستش را ببوسی ها ؟

که در خانه باز شد وکلفت نونواری ، آن ها را برد توی مهمان خانه که کرسی اش را به همان زودی گذاشته بودند ، اما گرم نکرده بودند . کلفت خانه چادر زرين تاج خانم را تاکرد و پيچيد توی بخچه و گذاشت سر طاقچه و سرانداز خانگی برايش آورد و نقل تعارف کرد و رفت تا خانم را خبردار کند . و خانم خانه يعنی درخشنده خانم يک ربع بعد پيدايش شد . سلام و احوالپرسی کردند و حميده وظايفش را انجام داد و «چه عجب ياد ما کرديد ؟» و تعارف های متداول که گذشت ، درخشنده خانم يک نقل به دهان حميده گذاشت واو را روی زانوی خودش نشاند و زرين تاج خانم به حرف آمد که :

- از شما چه پنهان ، از وقتی بچه ها پاوا کرده اند و ديگر تر وخشک کردند ندارند ، راستش بی کاری مرا به فکر و خيال انداخته . دور از جان شما خيالاتی شده ام . هی توی خانه می نشينم و خيالات می بافم . خيالات صدتا يک غاز . که مثلا چرا ميرزا امشب دير کرد. يا چرا امروز دستمال بسته اش کوچکتر بود ؟ يآ چرا می خواهد پاشود برود سفره ؟ و ازاين جور حرفها . بلا به دور ، الان مدتی است اين جور شده ام . تا عاقبت نشستم پيش خودم ، فکر کردم آخر اين که نمی شود . و به خودم گفتم : زن ، تو حالا اول زندگيت هست وداری خودت را با اين خيال ها ديوانه هم که نکنی ، پير می کنی . پاشو دست بالا کن و يک کاری انجام بده . قالی بافی هم که بلدی . آخر خدا رحمت کند رفتگان همه را ، مادرکم خيلی زحمت کشيد تا اين يک پنجه هنر را به من ياد داد . غرض الان مدتی است به اين فکر افتاده ام . اما می بينم توی آن لانه ی موشی که ما داريم جای اين گنده گوزی ها نيست . بعد هم ميرزا اسدالله آه ندارد که با ناله سودا کند . چه رسد به اين که بخواهد پشم و ريسمان بخرد . اين بود که که بازنشستم به خودم گفتم ، خوب زن ، پاشو برو پيش درخشنده خانم ، سلامی بکن و احوالی بپرس ؛ و بعد هم قضيه را رک و پوست کنده حاليش کن . الحمدالله هم جا و مکانش را دارد هم پولش را ؛ و هم دلش رحيم است ؛ و البته کمکت می کند . توی يکی از اتاق های خانه شان قالی بزن و دست از تو ، سرمايه از درخشنده خانم ، يک کاسبی حسابی راه بينداز . اين بود که خدمت رسيدم .

درخشنده خانم به جای اين که جوابی بدهد ، نقلی توی دهان گذاشت و يکی هم به زرين تاج خانم تعارف کرد و تا آمد چيزی بگويد باز زرين تاج خانم به حرف آمد که :

- به جون شما نباشد ، جان بچه هايم ، اين بازاری ها ول کن نيستند . اما اگر بدانيد اين ميرزای ما چه اخلاق نحسی دارد ! جان به جانش کرده ام رضايت نداد که بروم خانه ی يک کدام شان دار قالی بزنم و سر خودم را گرم کنم . هرچه بهش می گويم مرد ! آخر حيف است اين هنر از يادم برود ؛ بعد هم صناری عايدی دارد و کمک معاش بچه ها است ، مگر به خرجش می رود ؟ تا عاقبت به فکرم رسيد متوسل به شما بشوم . می دانيد که ميرزای ما با آقای شما ندار است . ديگر اين جا را نتوانست اما بيآورد. اين بود که گفتم پا می شوم می روم ، علی الله ، دست به دامان درخشنده خانم می شوم .

درخشنده خانم که تا حالا نقل را گوشه لپش نگه داشته بود و به دقت گوش می کرد ، آب دهانش را قورت داد و گفت :

- والله من هيچ مضايقه ای ندارم . اما زرين تاج خانم جان ، خدا عالم است که عاقبت من با اين مرد الدنگ به کجا می کشد . با اين نامرد ، من از فردای خودم هم مطمئن نيستم . آن هم با اين اجاق کور...

که زرين تاج خانم پريد وسط حرفش و گفت :

- ای خواهر ! مگر چه خيال کرده ای ؟ يک نگاه به ريخت من بکن هيچ کس باورش می شود که زن سی ساله ام ؟ قديمی ها می گفتند هر شکم زايمان يک ستون بدن را خراب می کند و مرا بگو که شش هفت شکم زاييده ام . آن هم به چه خواری و مذلتی ! تازه جان آدم به لبش می رسد تا يک کدامشان پابگيرند و ازدست حصبه و سياه سرفه و اسهال خونی جان سالم به در ببرند . بعد هم مگر خيآل کرده ای شوهر من چه تاج گلی به سرم زده ؟ اصلا مگر کدام شان تافته ی جدا بافته اند ؟ همه شان سر و ته يک کرباسند . همه شان يک انبانه ی پای سفره . منتها يکی ته جيبش سوراخ است و آن يکی اصلا جيب ندارد . اگر آدم بخواهد ، بلانسبت زندگی خودش را ببندد در کون اين شوهرها ، که پير می شود ، عين من . حيف از جوانی شما نيست ، خواهر ؟ هميشه هم که شوهر بالای سر آدم نيست . خدا عالم است فردا چه پيش بيايد . خدا بيامرزدش، مادرم که مرد، من داشتم ديوانه می شدم با آن زن بابای ارقه ای که گيرم آمده بود . اما وقتی می نشستم پای دار قالی ، انگار همه ی ناراجتی ها و خيالات می شد به اندازه ی يک گره ی قالی و دوخته می شد لای ريسمان ها . اگر اين قالی بافی نبود من سربند مرگ مادرم دق می کردم .

درخشنده خانم که کم کم داشت نرم می شد ، در جواب گفت :


صفحه قبل             

صفحه 9

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com