کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 58



- نه ، فقط از فردا می روم دم در مسجد جامع .

- پس جانم تصميم گرفته ای خودت را فدای هيچ و پوچ کنی ؟ هان ؟

- نه . می خواهم زندگيم را جبران کنم .

- تو که جانم ، با ماندنت داری زندگيت را از دست می دهی .

- نه می خواهم يک بار ديگر خودم را امتحان کنم . می مانم و به زندگيم معنی می دهم .

- معنی زندگی تو بچه هات هستند .

- نه . اگر به جبران اين همه نعمتی که حرام کرده ام توانستم چيزی بدهم ، زندگی ام را معنی کرده ام . اين بچه ها دوام طبيعی زندگی اند . دوام طبيعی من اند . نه معنای بشری زندگی . تخم که از درخت افتاد . بايد سبز کند . اما من که درخت نبوده ام . من که زندگی نباتی نکرده ام . به جای من هر کسی ديگر می توانسته پدر باشد . پدر اين بچه ها يا هر بچه ی ديگر . اما هيچ کس ديگر نمی تواند ، يعنی نتوانسته به جای من ميرزااسدالله کاغذنويس در مسجد بشود . اين بار فقط من به دوش داشته ام . نمی توانم وسط ميدان بگذارمش و فرار کنم . بايد به منزل برسانمش .

- جانم ! من يک عمر به دست تو نگاه کردم . يک عمر حسرتت را خوردم . اما درين قدم آخر نمی توانم پا جای پای تو بگذارم. بدجوری کله خری می کنی ، جانم .

- در عوض راحت می شوی آقا سيد ! با خودت تنها می مانی . آخر منی گفته اند و تويی !از زنت هم که خيالت راحت است . فقط بهش بسپر کار قالی بافی را ول نکند . شايد زرين تاج هم بتواند بچه ها را زير پر و بال قالی بزرگ کند . بعد هم سری بزن به مشهدی رمضان علاف و حسن کمانچه ای . ازشان بخواه . شايد باهاتان بيايند .

و به اين جا حرف و سخن شان تمام شد . ميرزاعبدالزکی تابه خانه برسد ، همين جور نان و آزوقه و خال روی دست هاشان مشغول بود ، قلندرها در خفا بارهاشان را بستند و باروت های باقی مانده را بار کردند و توپ هارا از کار انداختند و اسب و استر ها را تيمار کردند و بهترين تفنگ ها را انتخاب کردند و باقی را شکستند و يا سوزاندند و وقتی شهر از پا افتاد . خانلرخان را به عزت و حترام تمام سوار اسب کردند با صدو بيست نفر از زن های جوان حرمسرا ، که به کجاوه نشانده بودند ، و از دروازه ی شرقی شهر بی سرو صدا به سمت هند گريختند . اما آتش اجاق هاشان پای توپ های از کار افتاده تا نصف شب می سوخت .

صبح فردا اهل شهر به سرکردگی ميزان الشريعه و مامورهای خفيه ی شهر ، همه سرو پای برهنه و قرآن به سر و نان و نمک در سينی گذاشته ، از دروازه ها آمدند بيرون و رفتند به استقبال اردوی حکومت . قبله ی عالم هنوز خواب بيدار شد .ميزان الشريعه و هفت نفر از بازارهايی که همان روز صبح از دوستاق خانه آزاد شده بودند ، به حضور پذيرفته شدند و ميزان الشريعه تبريک گفت و دعا کرد و به حال خانلر خان دل سوزاند ، و قبله ی عالم چاشت نکرده ، سوار شد و با کبکبه و دبدبه وارد شد . درست است که قلندرها همه فرار کرده بودند ، اما بيا و ببين که چه بگير بگيری شد! دويست تا از خانه های شهر غارت شد ، و بيش تر خانه ی آن هايی که قبل از محاصره از شهر فرار کرده بودند ؛ و هفت نفر از بی باعث و بانی ها را به عنوان سرکردگان قلندرها ، همان جلو موکب قبله ی عالم قربانی کردند و هزار نفر را گرفتند و بردند دوستاق خانه . و فردا هفت نفر از حبسی ها را جلوی دروازه ارگ دار زدند و هفتاد نفرشان را شمع آجين کردند ؛ يا توی پوس گاو دار زدند و هفتاد نفرشان را شمع آجين کردند ؛ يا توی پوس گاو تپاندند و درش را دوختند ؛ يا شيشه ی مذاب تو چشم هاشان ريختند ، يا توی ديگ آب جوش فروشان کردند . هفت صد نفر را هم قرار شد تبعيد کنند و از باقی هر که توانست باجی بدهد ، آزاد شد و هرکه نتوانست سيل کسی را چرب کند ، ماندگار گوشه ی دوستاق خانه شد .

جان دلم که شما باشيد ، از آدم های قصه ی ما ميرزاعبدالزکی و حسن آقا و برادرهاش که باقلندرها رفتند . مشهدی رمضان علاف که از زندگی سير شده بود و حاضر نبود با قلندرها برود ، گرفتار شد و روز بعد شمع آجينش کردند . حسين کمانچه ای هم که يک عمر ميان داری مجالس بزم و رزم را کرده بود ، ماند و گرفتار شد که دست باقی مانده اش مجالس بزم و رزم را کرده بود ، ماند و گرفتار شد که دست باقی مانده اش را از درازا نصف کردند و از پا دارش زدند . اما خان دايی دار و ندار خوش را يک روزه خرج کرد تا به کمک ريش سفيدهای شهر و ديدن دم ميزان الشريعه و کلانتر و داروغه و پيشکار ، اسم ميرزااسدالله را توی صورت تبيعيدی ها جا داد . ديگر برای تان بگويم درخشنده خانم به حرمسرای خانلرخان نرفت که هيچ چی ، به اسم قالی بافی ، خانه ی حاج ممرضای مرحوم را هم از غارت شدن نجات داد و کارش کم کم به جايی کشيد که قالی های دست بافتش تا پتل پورت و چين و ماچين رفت ؛ و زرين تاج خانم و بچه ها اسباب کشی کردند و رفتند خانه ی خان دايی . و هنوز جنازه ها بالای دار بود و گلل های شقايق تو يونجه زار زير توتستان های بريده ی اطراف شهر ، تازه سر زده بود که يک روز صبح ، خان دايی با حميده راه افتادند ، و کپنک و چاروخ و عصای گره گوله دار ميرزااسدالله را بردند دم در دوستاق خانه که ميرزا پوشيد و سرگذاشت به بيابان .


پس دستک


...حالا برگرديم سرقصه ی آقا چوپان خودمان که آن جوری وزير شد و آن جوری مرد .

جان دلم که شما باشيد ؛ ديديد که پسرهاش برگشتند ، به شهر و چون کار ديگری از دست شان برنمی آمد ، به شراکت هم ، شدند مکتب دار . اما از آن جا که اگر شريک خوب بود ، خدا برای خودش می گرفت ، دوتا برادری با هم نساختند . به خصوص که مکتب داری در آن دور و زمانه چندان رونقی نداشت و به زحمت می شد نان دو تا خانواده را ازش درآورد . اين بود که يکی از برادرها سهمش را فروخت به يک غريبه و رفت سراغ بازی ها يا آشنا روشناهايی که در زمان حيات باباش ، توی دريا و ديوان پيدا کرده بود . هرچه را از فروش سهم مکتب خانه گير آورده بود ، خرج کرد و به اين و آن باج سبيل داد تا عاقبت شد يک ميرزابنويس ديوانی . و پس از طی مراحل و مدارج . عاقبت رسيد به منصب ملک الشعرايی دربار . اما آن يکی برادر که پوست کلفت تر بود در مکتب داری دوام آورد و آورد و آورد تا سهم آن آدم غريبه را هم خريد و برای خودش شد يک مکتب دار بنام شهر . و از قضای کردگار راويان اخبار چنين روايت کرده اند که قصه ی ما را هم همين برادر مکتب دار نوشت و از خودش به يادگار گذاشت . اما ناقلان آثار دو دسته شدند . يک دسته گفتند قصه ی ما را ميرزاعبدالزکی نوشت که همراه قلندرها رفت به دربار هند که گبر و جهود و مسلمان و نصاری با هم دور يک سفره می نشستند و در آن بکش بکش شيعه و سنی ، ادعای صلح کلی می کردند . و يک دسته ی ديگر از همين ناقلان آثار گفتند که نه . قصه ی ما را خود ميرزااسدالله پس از بيست سال قلندری و سير و سياحت نوشت ؛ چرا که در آخر يکی از نسخه بدل های قصه آمده که :

« جان پسر ! اگر يادت باشد ، يک روزی با هم از ارث و ميراث حرف می زديم و من چيزهايی برات گفتم که گمان نمی کنم فهميده باشی . به هر صورت ، اين قصه ارث من برای تو . اين را هم بدان که بابای من يک ارث ديگر هم برايم گذاشته بود که حيف ! نتواسنتم بگذارمش برای تو . به دردت هم نمی خورد . يادت هست آن کپنک پاره و چاروخ و عصايی که مادرتان از دست شان ذله شده بود ؟ آره باباجان . آن ها هم ارث بابای من بود . و حالا به درد خود خورد . »

اما برای ما که نه از راويان اخباريم و نه از ناقلان آثار ، چه فرقی می کند که قصه را که نوشته باشد ؟ اين است که قصه ی خودمان را تمام می کنيم تا کمی هم به حال کلاغه دل بسوزانيم که بازهم به خانه نرسيد .


صفحه قبل             

صفحه 58

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com