کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 42



ميرزا اسدالله گفت :

- نفرت دارم . بدجوری هم دارم .من نفس نفرتم . نفس نفی وضع موجودم . و ناچار بايست نفس قيام هم باشم .اما...

ميرزا عبدالزکی حرفش را بريد و گفت :

- يادت هست جانم ، ده که بوديم می گفتی وقتی کاری از دستت برآمده نيست ، بهتر است نجابت خودت را حفظ کنی ؟ و يادت هست که من حرفت را قبول کردم ؟ خوب آمديم و از دست ما کاری ساخته بود ، جانم در اين صورت نجابت را چه جوری بايد حفظ کرد ؟ هان ؟ فقط با نفی همه چيز ؟ و بار امانت يعنی همين ؟

ميرزا اسدالله مدتی ساکت ماند و سر به زير انداخت . بعد سربرداشت و لحظه ای هر دو دوست خود را که به انتظار او نشسته بودند ، برانداز کرد و بعد سری تکان داد و گفت :

- حيف ! حيف که اين تن بدهکار است .

حسن آقا گفت :

- خوب !

ميرزا اسدالله گفت :

- هيچ چی . فکر می کردم اگر اطن تن بدهکار نبود ، بدهکار اين همه نعمتی که حرام می کند ، چه راحت می شد کنار نشست وتماشاچی بود و خيال بافت و به شعر و عرفان پناه برد . اما حيف که جبران اين همه نعمت به سکون ممکن نيست . اين هوا ، اين دوستی ، اين دم ، پسرم حميد ، و قاليچه ای که حاشيه اش بافته شده ؛ جبران هرکدام از اين نعمات را بايد به عمل کرد . نه به سکون . سکون و سکوت ، جبران هيچ چيز را نمی کند . تو آقا سيد ، طبعا اهل عملی و به دنبال ماجرا . خوشا به حالت ! و تو حسن آقا ايمان داری . و چه بهتر ازاين ! اما من در حالی بايد عمل کنم که ...

که ميرزا عبدالزکی پريد و پيشانی ميرزا اسدالله را بوسيد و حسن آقا هم چنان که داشت با خودش کلنجار می رفت تا مبادا اشکش راه بيفتد ، شنيد که ميرزا اسدالله گفت :

- بسيار خوب آقا سيد ! بسيار خوب . با علم به اين که هيچ دردی از دردهای روزگار را دوا نمی کنيم .


مجلس هفتم


جان دلم که شما باشيد ، ميرزابنويس های ما تا يک هفته بعد از آن روز ، دکان و دستگاه خودشان را تعطيل کردند و رفتند دنبال کار و کاسبی جديد . ميرزا عبدالزکی بيد زدنی های حجره اش را کافور زد و بست و يک قفل گنده هم زد در حجره ، و از آن به بعد هر روز يک پايش تو تکيه ی نانواها بود و پای ديگرش توی ارگ . و سرکشی می کرد به کار ميرزابنويس های ديوانی و غيرديوانی که از اين ور و آن ور جمع کرده بود و هرکدام را به کاری گماشته بود . برای نگه داشتن حساب هونگ ها و توپ و تفنگ ها و سلاح های ديگر ، ميرزا عبدالزکی از خود قلندرها ، ميرزا بنويس انتخاب کرده بود و دستور داده بود دفتر دستک هاشان را به رمز نگه دارند و به رسم خودشان اعداد و ارقام را با نقطه و حرف بنويسند تا غريبه سر از کارشان درنياورد .و اصلا بعضی از راويان اخبار معتقدند که حساب سياق از همين سربند متداول شد و خود ميرزا عبدالزکی بود که در اشکال حروف تغييراتی داد و دفتر مرز مانندی درست کرد و به نظر تراب ترکش دوز هم رساند و تخس کرد ميان حساب دارها . اما برای نگه داشتن حساب آزوقه ی شهر از قوم و خويش ها و دوست و آشناها و همکارهای قديمی کمک گرفت . به خصوص فرستاد دنبال هرچه دعانويس و رمال و مارگير و جام انداز که تو شهر سراغ داشت . و هر ده نفرشان را سپرد دست يک ميرزا بنويس ديوانی که طرز کار با دفتر رمز و آداب نگه داشتن دفتر دستک ها را يادشان بدهد و به کارشان رسيدگی کند . درست است که عده ی زيادی از اين صنف حالا ديگر بساط خال کوبی واکرده بودند و هرکدام برای خودشان روزی بيست سی تا مشتری داشتند و به همين مناسبت برای ميرزا عبدالزکی بهانه آورده بودند که نمی خواهند انگشت تو رزق مردم شهر بزنند . اما خيلی هاشان هم بودند که به علت کسادی بازار دعانويسی ، با رضا و رغبت به کمک ميرزا رفته بودند .

ميرزا عبدالزکی از صبح تا ظهر کارش سرکشی به انبارهای آزوقه بود و از بعد از ظهر تا غروب تو يکی از اتاق های ارگ حکومتی رسيدگی به حساب سلاح ها می کرد . به پول خودش هم از ميدان مال بندها ، همان الاغی را که باهاش رفته بود سراملاک حاج ممرضا ، با زين و يراق خريده بود و بی اين که معطل قلندرهای شوشکه بسته بشود ، هر وقت که لازم بود از اين شهر تا آن سر شهر ، مثل قرقی می رفت . و از اين انبار به آن انبار . طوری کرده بود که سرظهر هر روز می دانست هرکدام از انبارها چه قدر ذخيره دارند ؛ ديروز چند خروار گندم و جو و بنشن از کجا وارد انبارها شده ؛ يا چند خروار به نانواها داده اند يا ميان بقال ها و رزازها پخش کرده اند . و عين همين ترتيب را برای کار سلاح ها داده بود و به کمک هفت قلندر ميرزابنويس که تو همان اتاق ارگ می نشستند ؛ غروب به غروب زير هر جور سلاحی را داشت . زنش ، درخشنده خانم ، هم که سخت مشغول قالی بافی بود . و ديگر از آن بابت ها ، نه خود ش، نه زنش ناراحتی خيالی نداشتند . درست است که درخشنده خانم هنوز از حاشيه خوانی به متن نرسيده بود ، امابا کمک زرين تاج خانم حالا ديگر سه تار دار قالی تو خانه ی خودش برپا کرده بود و پانزده تا قالی باف مزدبگير داشت . سه تا مرد ، که نقشه می خواندند و باقی ، دخترهای همسايه و دوست و آشناها که از خانه ماندن به عذاب آمده بودند و اگر هم مزد بهشان نمی دادی ، حرفی نداشتند . زرين تاج خانم صبح به صبح حميد را که می فرستاد مکتب ، دست حميده را می گرفت و می رفت خانه ی درخشنده خانم ، و چادرش را می زد پر کمرش و تا غروب يک لنگه پا کار می کرد . استاد کار همه شان بود . دو تايی کارشان چنان گرفته بود و چنان جی جی باجی هم ديگر شده بودند که نگو .

از آن طرف بشنويد از ميرزا اسدالله که حالا ديگر به جای نوشتن شکايت مردم ، صبح تا غروب کارش رسيدگی به شکايت مردم بود . محل کارش تکيه ی پالان دوزها بود ؛ و داده بود شبستان تکيه را آب و جارو کرده بودند و حصير انداخته بودند و همان بساط ميرزا بنويسی خودش را آورده بود و گذاشته بود بغل در شبستان ، و به کمک ده نفر منشی که دور تا دور می نشستند و هرکدام هم چو بساطی داشتند کار مردم را می رسيد . بيست نفر قلندر شوشکه بسته هم عمله اکره ی دستگاهش بودند . که دايم تو حياط هشتی تکيه می پلکيدند و اگر لازم می شد ، می رفتند پی کسانی که بايد به ديوان قضا احضار بشوند . درست است که ميرزا اسدالله رسما منشی ديوان قضا بود ، اما نه رييسی به عنوان قاضی بالا سرش بود و نه احتياجی بود که خودش بر ديگران رياست کند . ترتيب کار را جوری داده بود که همه ی کارها کدخدا منشانه و با مشورت و بی توپ و تشر حل می شد . چون کارها را تقسيم کرده بود . هرکه را دعوای ملکی داشت می فرستاد سراغ همکار بغل دستی اش ، هر که را دعوای ازدواج و طلاق داشت ، سراغ همکار دومی و هرکه را دعوای ناموسی داشت ، سراغ سومی و همين جور ... سه نفر از همکارانش ، که همه از ميرزابنويس های معتبر شهر بودند ، اصلا آخوند بودند و اگر مساله ای شرعی در ميان بود ، يا عقد و طلاقی لازم می شد ، فی المجلس کار را تمام می کردند . به هر صورت کم تر احتياج پيدا می شد که قلندرهای شوشکه بسته را دنبال کسی بفرستند و احضار کنند يا حکم به حبس و جريمه و غرامتی بدهند .

جانم برای شما بگويد ، از قضای کردگار اغلب شکايت های مردم و آن روزهای حکومت قلندرها ترک نفقه بود . بعد از فروکش کردن قضيه ی هونگ ، اغلب شاکی ها زن هايی بودند که شوهرها ول شان کرده بودند و رفته بودند تو لباس قلندری و خانه و زندگی واهل و عيال را به خدا سپرده بودند . و همان روزهای اول کار و کاسبی جديد ميرزا اسدالله بود که يک روز چهل نفر زن قد و نيم قد ، از بيست ساله تا شصت ساله ريختند توی تکيه ی پالان دوزها و جيرجير و داد و بيداد شان تمام شبستان تکيه را پر کرد . ميرزا که بدجوری گير کرده بود ، دادی سرشان زد که :

- اهه ! اين همه جير جير که فايده ندارد . بزرگ ترتان را بگوييد بيايد بنشيند و مثل آدم حرف هايش را بزند .

که همه ساکت شدند و يک زن دراز و باريک از وسط شان درآمد و رفت توی شبستان جلوی ميرزا اسدالله نشست و گفت :

- شوهر بی غيرت من ، همان مشهدی رمضان علاف است که خدا ديوانش را بکند . بی غيرت هفت سر عايله را ول کرده رفته . نمی دانم مگر اين قلندرها مرده شور کم داشته اند ؟


صفحه قبل             

صفحه 42

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com