کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 26



-نه داداش . آن جور کارها از دست شما برنمی آيد. تازه مگر شما که می آمديد اين جا ، قبلا ما را خبر کرديد ؟

و کدخدا دنبال کرد که :

- کاری که از دست آقايان برمی آيد ، حالا هم حاضر و آماده است . اول بفرماييد لقمه نانی ميل کنيد تا بعد .

بعد ميرزا بنويس ها را نشاندند و صبحانه آوردند و همه با هم ناشتا کردند و ملای ده همسايه توضيح داد که پسرهای حاجی به وکالت از طرف همه ی ورثه ی آن مرحوم با اهالی آبادی های ملکی خودشان موافقت کرده اند که تمام مايملک حاجی را مصالحه کنند به اهل محل و به هرکس ، همان قدر زمين را که تا کنون می کاشته بدهند و برای خودشان فقط آسياب ها را نگه دارند و خانه ی اربابی را . و صبحانه که تمام شد . ميرزااسدالله سند را نوشت و همه را امضا کرد . بعد پيشکار کلانتر را هم از طويله درآوردند و از او شهادت گرفتند که مصالحه نامه دور از هر اجبار و اضطراری نوشته شده است و قرار را بر اين گذاشتند که پيشکار و قراول هايش يک هفته توی همان طويله ، مهمان اهل ده باشند و بعد از اسب و سلاح شان که به درد دشتبان ها می خورد ، چشم بپوشند و شتر ديدی ، نديدی . هرکدام با يک سفره نان و يک کوزه آب به هر کجا که دل شان خواست بروند . و آفتاب که زد ميرزابنويس های ما همراه دو تا پسرحاجی سوار شدند و در ميان هلهله ی شادی تمام دهاتی ها که تا يک ميدان به بدرقه آمده بودند ، به طرف شهر راه افتادند .


مجلس ششم


جان دلم که شما باشيد ، حالا از آن طرف بشنويد که در شهر چه خبرها بود . يک هفته پس از بار عام عالی قاپو يک روز صبح کله ی سحر ، توی شهر چو افتاد که قبله ی عالم با تمام وزرا و قشون و حشم و حرمسرا ، شبانه در رفته و به زودی قلندرها می آيند سرکار ؛ وشهر را می چاپند و همه ی مردم را از دم شمشير می گذرانند و خون بچه ها را تو شيشه می کنند . تک و توک مردهايی که از حمام يا مسجد برمی گشتند يا آدم های کنجکاو که همان کله ی سحری راه افتاده بودند و دم در خانه ی عمه و خاله ودوست و آشنا دنبال خبر تازه می گشتند ، وقتی به هم می رسيدند ، حدس و تخمين هاشان دنبال خبر تازه می گشتند ، وقتی به هم می رسيدند ، حدس و تخمين هاشان را به عنوان آن چه به چشم خودشان ديده بودند . و هرکدام ترس و وحشتی را که نسبت به آينده داشتند يا آرزويی را که در دل می پرورند ، به صورت خبرهای خوب و بد و موافق و مخالف در می آوردند و به گوش ديگران می رساندند . اما آن هايی که خانه شان نزديک درواره های شهر بود به چشم خودشان کالسکه ی قبله ی عالم را ديده بودند که قبل از خروس خوان با يساول و قراول به سرعت از دروازه بيرون رفته بود بعد هم چاروادارهايی که اول صبح از دهات اطراف سبزی و تره بار پاييزه را به ميدان شهر می آوردند ، اردوی قبله ی عالم را ديده بودند که از پشت کوه پايين دست شهر ، چهار نعل می تاخته .

کم کم که روز بلند شد و مردم تک و توک و با هزار ترس و لرز و احتياط از خانه هاشان درآمدند ؛ ديدند که درهای ارگ حکومتی بسته و توی تمام شهر برای نمونه هم شده، يک گشتی و قراول پيدا نمی شود و بازارها بسته است ؛ اما دور و برتکيه ها و پاتوق قلندرها برو بيايی است که نگو.و بعد که ديدند خبری از بکش بکش نيست ، عده ی بيش تری جرات پيدا کردند و از خانه هاشان درآمدند و جمعيت بی کاره ی محتاط که نگو . و بعد که ديدند خبری از بکش بکش نيست ، عده بيش تری جرات پيدا کردند و ازخانه هاشان درآمدند و جمعيت بی کاره ی محتاط که همه شان همه «حيدر ، حيدر!» و «صفدر ، صفدر!» می گفتند و به طرف تکيه های قلندرها رو آورده بودند ، تو کوچه ها دم به ساعت بيش تر شد و شد و شد تا يک مرتبه فرياد «الله، الله !» از تمام شهر به آسمان رفت و مردم افتادند دنبال قلندرها...و آفتاب تازه سرزده بود که قلندرها به جلو و مردم به دنبال ، همه ی قراول خانه ها را گرفتند . اما توی هيچ کدام از قراول خانه ها بيش از سه چهار تا قراول پيرمردنی غافلگير نشدند ؛ که آن ها هم يا هيچ وقت آزارشان به کسی نرسيده بود يا اگر رسيده بود ، کسی يادش نمانده بود تا حالا تقاص بکشد. اين بود که همه ی قراول ها را يکتا پيراهن مرخص کردند . توی هرکدام از قراول خانه ها ، يک دسته از قلندرها ساخلو کردند و توی همين بگير و ببند بود که سه تا از مامورهای خفيه ی حکومتی که آن هفت تا بازاری را سر به نيست کرده بودند ، گرفتار شدند که درست يا نادرست ، هرسه تاشان را مثله کردند و پشت و روسوار بر خرهای حنا بسته با زرنا و دف و نقاره دور کوچه و بازار گرداندند .

کار قراول خانه ها که تمام شد ، مردم باز به دنبال قلندرها راه افتادند توی شهر ، به چاپيدن اسلحه فروشی ها . در دکان ها را شکستند و هرچه تفنگ و تير و کمان و گرز و سپر گير آوردند ، غارت کردند ، و بعد رفتند سراغ دروازه ها و پای هر کدام از هفت دروازه ی شهر ، يک دسته از قلندرهای قلچماق را مامور گذاشتند که رفت و آمد به شهر زير نظر خودشان باشد و حسابی و کتابی داشته باشد . و آفتاب تازه بالا آمده بود که معلوم نشد چرا بازار علاف ها آتش گرفت و اول کسی که هستی و نيستی اش سوخت ، مشهدی رمضان علاف خودمان بود ؛ که با سرو لباس سوخته رفته توی تکيه ی زنبور کچی ها و بست نشست.و بعد چو افتاد که مامورهای خفيه ی حکومت بازار را آتش زده اند .چون می خواسته اند توی شهر قحطی بيندازند و از مردم انتقام بکشند . و هنوز آتش بازار علاف ها حسابی زبانه نکشيده بود که در آن سر شهر ، انبارهای حکومتی غارت شد و هرچه برنج و روغن و گندم و جو به دست مردم رسيد ، به يغما رفت .

از اين به بعد ، ترس از قحطی و گرسنگی و ناامنی همه ی مردم را جری کرده و مردم يک پارچه از خانه هاشان ريختند بيرون ، به جست و جوی خبری يا شرکت در واقعه ای يا تهيه ی آزوقه ای . و در همين حين بود که عده ای ريختند در دوستاق خانه ی حکومتی را شکستند و زندانی های ابد را از توی سياه چال ها کشيدند بيرون و آزاد کردند . و هنوز ظهر نشده بود که جارچی ها راه افتادند توی شهر و از طرف تراب ترکش دوز ، مردم را به آرامش دعوت کردند و رسما خبر دادند که قبله ی عالم با قشون و حشم به اسم قشلاق ، در رفته ؛ و شهر در اختيار قلندرها است و از اين به بعد هرکسی به دين و مذهب خودش آزاد است ، و هيچ کس حق تعدی به کسی را ندارد و هرکه دزدی و هيزی بکند يا در خانه و دکان کسی را بشکند ، آنا گردش را می زنند و دوست و دشمن تامين جانی دارند ؛ به شرط آن که هر کسی تفنگ يا هونگ برنجی توی خانه اش هست تا غروب همان روز تحويل تکيه ی زنبور کچی ها بدهد و قيمتش را بستاند ؛ و در غير اين صورت ، قلندرها حق دارند از فردا صبح توی هر خانه ای اين دو قلم جنس را پيدا کردند ، ضبط کنند و صاحبش را ببرند دوستاق خانه ، و سرظهر از پای هفت دروازه ی شهر توپ خانه ی قلندرها به صدا درآمد و خبر فتح شهر را به گوش اهل دهات اطراف رساند و بعد ، يک ساعت تمام نقاره خانه ها از سرهفت تا دروازه کوبيدند .

از ظهر به بعد اوضاع شهر آرام تر شد . سفره ها که پهن شد ، مردم هرجا که بودند وارفتند وبعد چانه هاشان گرم شد و بعد هم چرت شان گرفت . آتش بازار علاف ها هم خاموش شد و قلندرهای شوشکه بسته و تفنگ به کول از بعدازظهر توی کوچه ها پيداشان شد ؛ و کاسب کارها که خيال شان کم کم راحت شده بود ، تک وتوک راه افتادند که بروند دکان هاشان را بازکنند و جارچی ها هرکدام دوتا قلندر شوشکه بسته ، همين جور توشهر می گشتند و وعده ی امن و امان می دادند تا خيال اهالی دورافتاده ترين پس کوچه ها را هم راحت کرده باشند . عين بيماری که مرض از تنش بيرون برود ، چه طور اول حسابی عرق می کند ، بعد بی حال می شود و خوابش می برد ؟ شهر عين همان بيمار بعد از يک تب تند ، اول عرق کرد ؛ بعد آرام شد تا فردا به سلامت از جايش بلند بشود .

جان دلم که شما باشيد ، همان بعدازظهر ، ترسوترين اهالی شهر هم که خيالش راحت شد و همه از توی پستوهايی که قايم شده بودند ، در آمدند ؛ يک نفر آدم نوکرباب ، ترسان و لرزان خودش را رساند دم در تکيه ی زنبور کچی ها و به هرکه می رسيد سراغ رييس قلندرها را می گرفت . اما توی آن شلوغی اطراف تکيه، کسی گوشش بدهکار نبود . تا عاقبت يکی از قلندرها از حرکات آهسته ی او زمزمه ای که در گوش اين و آن می کرد شک برش داشت و آمد جلو که ببيند چه کاره است و چه می خواهد . وقتی فهميد با که کار دارد ، پرسيد :

- اگر تو تنبانت خرابی نمی کنی ، بگو ببينم چه کار داری؟

يارو در جواب گفت :

-آره داداش تو حق داری . در که هميشه به يک پاشنه نمی گردد .

قلندر گفت :

-فلسفه نباف . گفتم با شخص واحد چه کار داری ؟

يارو گفت :

-من با شخص واحد کار ندارم . با سرکرده ی شماها کار دارم .

قلندر گفت :

-سرکرده ی ما همان است ديگر . جانت درآيد ، بگو ببينم چه کار داری؟


صفحه قبل             

صفحه 26

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com