کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 2



جان دلم که شما باشيد سرتاسر کار ميرزا همين جورها بود . راه کارش را هم خوب بلد بود . کاغذهايی را می نوشت بسته به اين که مشتری چه جور آدمی باشد و طرفش چه جور ، القاب و تلقاب می داد و می دانست که با هر کسی چه جور تا کند . يا به هر کسی چه عنوان و خطابی بدهد . از کاغذ به برادر و خواهر گرفته تا شکايت به کلانتر و داروغه و حتی دربار ، همه را بلد بود چه جور شروع کند و چه جور ختم کند و چه جور مطلب را بپروراند که به هيچ جا برنخورد ؛ يا اين که کجای کاغذ ، شعر جا بدهد و کجاش مثل عربی و آيه ی قرآن . از بس هم عريضه ی شکايت نوشته بود ، راه همه ی سوراخ سمبه های حکومتی و ديوان خانه و دوستاق خانه را می دانست و می دانست شاکی چه کارها بايد بکند و دم چه کسانی را بايد ببيند به عريضه اش بگيرد . و باز هم از بس رسيد و برات نوشته بود به همه ی سوراخ پستو های زندگی اهل محل آشنا بود و می دانست هر کدام چقدر آب و ملک دارند ؛ چند تا زن و بچه دارند ؛ و غم و غصه ها و گرفتاری های هرکدام شان چيست . به همين مناسبت اگر کسی عروسی داشت يا ، خدای نکرده عزا ؛ اگر کسی ، زبانم لال ، ورشکست می شد يا می مرد ؛ اول کسی را که خبر می کردند ميرزا اسدالله بود . برای اين که برود ترتيب شربت و خوانچه و قاب و قدح مجلس را بدهد يا بفرستد ديگ و ديگبرش را حاضر کند يا دعوتش را بنويسد . روی اين زمينه ها بود که سرتاسر اهل محل از در مسجد جامع شهر تا نزديکی های ارگ حکومتی ، ميرزا را می شناختند و باهاش سلام و عليک داشتند . شايد بشود گفت دوستش هم داشتند . اما راستش را بخواهيد در کار مردم آن عهد و زمانه نمی شود به راحتی حکم کرد . چون از بس گرفتاری داشتند و خاک توسری ، و از آن جا که هرکاری ، از نان خوردن گرفته تا دختر شوهر دادن ، براشان عزا بود ؛ حق داشتند که زياد هم به فکر آميرزا اسدالله نباشند . اما اين قدرش را می شود حکم کرد که چون ميرزا اسدالله هم يکی از احتياجات اهل محل بود ، همان قدر که رعايت لوله هنگ دار باشی مسجد را می کردند که مبادا يک روز تنگ شان بگيرد و آفتابه شان دير حاضر بشود ؛ همين قدر هم رعايت ميرزا اسدالله را می کردند . نه کم تر و نه بيش تر . درست است که ميرزا اسدالله به هر صورت سر و کارش با قلم بود که اولين خلقت عالم است و شعر می دانست و هر چه بود با آن يکی سر و کارش مدام با لوله هنگ بود و بوی گند ، از زمين تا آسمان فرق داشت ؛ اما برای اهل محل و مردم آن روزگار همين قدر که يکی اسب و استر نداشت و حاجب و دربانی جيره خورش نبود و مهتری دنبال قاطرش سگ دو نمی زد ، تا مجبور باشند تعظيم و تکريمش کنند و بادمجانش را دور قاب بچينند ، کافی بود که او را هم يکی مثل خودشان بدانند و رفتاری را باهاش بکنند که با همه می کنند .

خوب . اين کار و بار ميرزا اسدالله . حالا برويم سراغ آن يکی ميرزابنويس .

جان دلم که شما باشيد آميرزا عبدالزکی آدمی بود صاحب عنوان و به زحمت می شد بهش گفت ميرزا بنويس . اما چون به هر صورت او هم از راه قلم و کاغذ نان می خورد ، چاره ای نداريم جز اين که او را هم اهل همين بخيه بدانيم . همان جور که خود او هم چاره ای نداشت جز اين که همکاری با ميرزا اسدالله را به ميل و رغبت قبول کند . به هرجهت ، اين آميرزای دوم ، دم آن يکی در مسجد جامع ، اول بازار بزرگ ، يک حجره ی حسابی داشت که با قاليچه های کردی و کاشی فرشش کرده بود و برای مشتری هايش مخده گذاشته بود و به محض اين که يکی از در می آمد تو ، بسته به اين که چه جور آدمی بود و چه کاری داشت ، پادوش را صدا می کرد که برود از آب انبار مسجد آب خنک بياورد يا شربت گلاب برايش درست کند . بله همين طور که ديديد پادو هم داشت . گاهی وقتی هم پيش می آمد که توی مجالس بزرگان و آن جاها که بی اهن و تلپ نمی شود رفت ؛ ميرزا عبدالزکی پادوش را گرچه سواد نداشت ؛ شروع می کرد به سرکوفت زدن بهش که «خاک بر سر ، اگر سواد داشتی حالا تو هم واسه ی خودت آدمی بودی . » و از اين حرف ها . باری آميرزا عبدالزکی گرچه بچه نداشت ، اما اقبالش بلند بود . يک خانه داشت با پنج شش تا اتاق ، بيرونی و اندرونی . و دو تا زير زمين و يک حوض خانه و بيا و برو . و همه جا با قاليچه های جور واجور فرش شده ، و اتاق ها پر از جار و يخدان و مخده و مجری های بزرگ و کوچک . يک کلفت زبر و زرنگ هم داشت که کارهای خانه را می رسيد و درخشنده خانم ، زنش ، سنگين و رنگين می آمد و می رفت و دست به سياه و سفيد نمی زد و برای خودش خانمی می کرد . و راستش را بخواهيد حق هم داشت . چون زنی بود متشخص و از قوم و خويش های خانلر خان ، مقرب ديوان که قرار بود در سلام رسمی آينده ، ملک الشعرای دربار بشود . يعنی اين درخشنده خانم يک نوه ی عمه ای داشت که می شد پسردايی خانلرخان و اين خويشاوندی در آن دور و زمانه خيلی بود و به فيس و افاده اش می ارزيد . گناهش گردن راويان اخبار که می گويند غير از همه ی اين ها دندان خود خانلرخان هم پيش اين درخشنده خانم گير کرده بود ...

و گرچه خوب نيست آدم گناه کسی را به گردن بگيرد ، خود ميرزاعبدالزکی هم قضيه را می ديد و زير سبيلی در می کرد . چون از همين راه با ملک الشعرای آينده دربار رفت و آمد پيدا کرده بود که هر وقت قصيده ای می گفت ، مثلا درباره ی صدای آروق وزير دواب بعد از خوردن شکر پلو ، يا هروقت مرثيه ای می گفت ، مثل آن دفعه که کره خر سوگلی قبله ی عالم سقط شده بود ، نوشته اش را می داد دست ميرزاعبدالزکی که ببرد و به قلم دودانگی رقاع روی يک طومار بلند بنويسد و دورش را با آب زعفران و لاجورد گل و بته بيندازد و بياورد . و اين قدر هم لوطی گری داشت ، گاه و بی گاه پيش خواجه نورالدين صدراعظم يا پيش مستوفی الممالک ، اسمی از ميرزا ببرد و يا هروقت پا داد ، سفارشش را به داروغه و کلانتر بکند ، البته ميرزا هم را ه کارش را بلد بود . هيچ وقت برای اين جور خدمت های ناقابل توقع مزد و انعامی از ملک الشعرای حتمی آينده نداشت . همين قدر که به خانه اش راه داشت ، کافی بود . آخر خانلرخان جمعه های اول هر ماه بار عام مانندی می داد به تقليد دربار ، که همه ی قوم و خويش ها می رفتند . با سر هم می رفتند . ميرزا هم صبح جمعه اول هر ماه با زنش راه می افتاد و می رفت ديدن خانلرخان . زن ها توی اندرونی و مردها توی بيرونی . و در همين يک مجلس هم هر کسی هزار کار انجام می داد .

جان دلم که شما باشيد ، درست است که به حساب همين خويشاوندی ، ميزان الشريعه هم گاهی به ميرزای ما کاری رجوع می کرد و هر وقت عروسی و عقدی تو بزرگان بود او را به عنوان محرر با خودش می برد که به هر صورت هيکلی داشت و شال سبز پت و پهنی می بست و بلد بود جبه ی ترمه بپوشد و درست و حسابی با هرکدام از اعيان سلام و احوال پرسی کند . و اين را هم بلد بود که تا آقا خطبه را تمام کند و بله را به هزار زحمت از عروس عزيزدردانه در بياورد ، قباله را حاضر کرده باشد و ديباچه اش را نوشته باشد و برای امضای آقا و شهود عقد حاضر کرده باشد . چراکه سيد بود و از قديم و نديم گفته اند که اين جور کارها برازنده ی اولاد پيغمبر است . به همين علت هم بود که ميرزا هيچ وقت شال سبزش را فراموش نمی کرد و به مردم حالی کرده بود که دستش خوب است و دعاش بخت گشاست و کم کم هم داشت مردم را عادت می داد که بهش بگويند :«آقا». نه برای اين که «ميرزا» عنوان کوچکی برايش باشد ، نه . به اين علت که دعانويس اصلا بايد «آقا» باشد .

باری ، ميرزا عبدالزکی دعا می نوشت . حرزجواد می داد برای فرار از سربازی ، برای دفع مضرت و چشم زخم ، برای بستن دهن مار و عقرب ، برای بخت گشايی ، برای پاگير شدن بچه های مردنی وبرای هزار درد بی درمان ديگر که علاجش از حکيم باشی ها برنمی آمد . و برای هرکدام از اين جور دعاها ، يک دوقرانی نقره می گرفت . او هم نرخ داشت . البته اگر مشتريش از اعيان و اشراف نبود و خودش دست نمی کرد و يک سکه ی طلا روی ميز تحرير ميرزا نمی گذاشت .و خوبی کار ميرزا عبدالزکی همين بود که بيش تر مشتری هايش از زن های اعيان و اشراف بودند و از بزرگان شهر . که اغلب طلسم و چشم بندی می خواستند يا پسه ی کفتار يا مهره ی مار . گاهی گداری هم جادو و جنبل . وبرای خاطر همين جور مشتری ها بود که ميرزا عبدالزکی توی مجری اش مهرگياه و مغز خر و سبيل پلنگ هم داشت و توی گنجه ی عقب حجره اش موش و ميمون و مار و عقرب خشکيده ، نگه می داشت . و از شما چه پنهان تازگی ها يک تابوت لکنته هم تهيه کرده بود که دمرو می گذاشت کنار حجره و رويش يک قاليچه ی ترکمنی انداخته بود تا هرکسی نفهمد و هول نکند . هرکه چله بری داشت تو تابوت می خوابيد ؛ هر که دوای محبت می خواست مهرگياه و مغز خر می برد ؛ هرکه دشمن داشت موش مرده و عقرب خشکيده می برد و همين جور... البته ميرزااسدالله ، به هم بخورد خيلی رعايت حکيم باشی محل را می کرد و تا می توانست دوای خوردنی تو قوطی ها و بسته های جادو و جنبل نمی گذاشت . و اگر هم می گذاشت ، يواشکی بود و از طرف با هزار التماس و قسم و آيه می خواست که رنگ و دوا را حتی آسمان هم نبايد ببيند . و اين خوردنی ها عبارت بود از خاکستر قلم مرده ، آب چله زائو ، ريشه ی اسفندقه ، خاک گورستان و از اين جور چيزها که با تباشير هندی و جوز کوهی و آب زعفران معجون می کرد و حب می ساخت و می داد دست مشتری و نرخ اين کار ديگر دوقران نبود . بلکه پنج قران بود .

يک راه ديگر درآمد ميرزاعبدالزکی تهيه ی جنگ بود برای مداح ها . برای اين جوانک های خوش آب و رنگ که دور فينه ی سرخ شان شالمه ی سبز می بستند و گيوه ی ملکی به پا و عبای خاچيه به دوش ، از اين منبر به آن منبر و ازاين مجلس به آن مجلس ، با دو بيت شعر همه ی امام ها را می کشتند يا مدح می کردند . و همه جا هم جاشان بود . چه در عروسی چه در عزا . در عيد مولود ، در ختنه سوران ، در وليمه ی برگشت حاجی ها از مکه . يا به عنوان چاووش جلوی دسته ی زوار که خيال سفر مشهد يا کربلا داشتند . و چون برای اين جور سفارش ها طومار و دفتر لازم بود ، ميرزا با يکی از صحاف های زير بازار بزرگ گاوبندی کرده بود و دفترهای جلد ترمه و طومارهای حاشيه دار جلد گلابتون را ارازن تر می خريد و با اشعار محتشم يا حديث های مجالس البکا و بحارالانوار يا با شعرهای کليم کاشانی و شيخ بهايی پر می کرد و می فروخت . گاهی هم اتفاق می افتاد که به جوانک های آشنا قسطی می داد . چون اول محرم هر کس يکی از آن طومارها يا دفترها را داشت با يک نيم دانگ صدا ، همان دهه ی اول محرم خرج چهارماهه ی زندگی اش را درآورده بود .

به اين مناسبت روی ميز کنده کاری شده ی آميرزاعبدالزکی دوات های مختلف با رنگ های مختلف چيده بود با يک شيشه آب زعفران و طومارهای قد و نيم قد و يک قلم دان کار تبريز و دو سه جور مسطر . چون کاغذهای قديم خط نداشت و ميرزا بنويس ها مجبور بودند خودشان خط کشی کنند و برای اين کار يک انگ فولادی يا برنجی داشتند و اول انگ را می کوبيدند روی صفحه که جای خط ها فرو می نشست و بعد شروع می کردند به نوشتن . و همين را بهش می گفتند مسطر .

باری ، اين هم خلاصه ای از کار و بار زندگی ميرزا بنويس دوم . حالا برويم ببينيم چه طور شد که اين قصه نوشته شد و چه اتفاقی در زندگی اين دو تا آميرزا بنويس افتاده که ناقلان اخبار مجبور شدند قصه ی نان و آب دارشاهان و امرا و بزرگان را رها کنند و بروند توی کوک اين دوتا آميرزا بنويس که نه اجر دنيايی دارد و نه ثواب عقبايی .


مجلس دوم


جانم برای شما بگويد ، روزی از روزهای اواخر تابستان و اوايل پاييز ، ميرزااسدالله پشت بساطش نشسته بود و داشت روی لوح بچه مکتبی ها سرمشق می نوشت که «راستی کن که راستان رستند » و «جور استاد به زمهر پدر» و از اين جور پند و اندرزها که هيچ شاگردی از معلمش و هيچ پسری از پدرش گوش نکرده و نه يک بار و دوبار ، بلکه سی و پنج بار . به قلم نستعليق خوانا و کشيده ی سين ها هفت نقطه و بلندی دسته ی الف ها سه نقطه و قلمش جرق و جوروق صدا می کرد . آفتاب داشت می پريد و از دهنه ی در مسجد سوزی می آمد که نگو . و ميرزا خيال داشت تا بروبيای نماز مغرب راه نيفتاده ، کارش را سرانجام بدهد و بساطش را جمع کند و برود خانه . پسرش هم دم دستش نشسته بود و لوح های نوشته را يکی يکی از زير دست باباش که درمی آمد ، می گرفت روی شعله ی ته شمعی که وسط پاهايش روشن کرده بود تا زودتر خشک بشوند . و گاه گداری که يکی دو نفر می آمدند بروند مسجد ، چون خيلی عجله داشتند ، باد می افتاد توی دامن قباشان و نور شمع را بيش تر کج و کوله می کرد و يک گوشه ی لوح دوده می بست و غرغر حميد درمی آمد . دوسه بار که اين اتفاق افتاد ، ميرزا صداش درآمد که :

- پسر جان ! چرا آن قدر غرغر می کنی ؟

پسرش گفت :

- آخر بابا ! تو تا کی می خواهی اين لوح ها را بنويسی ؟

ميرزا اسدالله کمرش را راست کرد و نگاهش را از روی لوح برداشت و به آفتاب لب بام مسجد دوخت و روی پوست تخت جابه جا شد و گفت :

- پسر جان ! من که آزار ندارم اين همه قلم به تخم چشمم بزنم . تو حالا ديگر بزرگ شده ای و بايد سر از کار دنيا دربياوری . می دانی که اين سرمشق های هم مکتبی های خود تو است . اين ها را من عوض ماهانه ی مکتب برای ملاباجی تو می نويسم . بگو ببينم می دانی آن های ديگر چه قدر ماهانه می دهند ؟

حميد من منی کرد و گفت :

- نمی دانم بابا . اما گاهی جوجه می آورند . گاهی هم دستمال بسته .

ميرزا گفت :

لابد . تو هم خجالت می کشی که چرا هيچ وقت دستمال بسته نمی بری . هان ؟ نه بابا جان . هيچ لازم نيست خجالت بکشی . آن های ديگر اعيان هاشان ماهی ده دوازده قران بيش تر نمی دهند . و تو بيش تر از آن ها هم می دهی . می دانی چرا ؟ برای اين که مزد هرکدام اين مشق ها با مرکب و قلمی که می برد و وقتی که می گيرد دست کم می شود يک شاهی . سی و پنج تا لوح است و هفته ای دو بار . چند تا؟


صفحه قبل             

صفحه 2

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com