کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 17



وزير اعظم قيافه ی ماتم زده ها را به خود گرفت و گفت :

- قربان خاک پای مبارکت گردم ، چارکران جان نثار نخواستند آسودگی خاطر مبارک را به هم بزنند . حالا هم دير نشده . می فرماييد با اين طايفه چه کنيم ؟ برويم توپ هاشان را بخريم ؟ تصور می فرماييد کار به همين سادگی است ؟

قبله ی عالم مشتی روی مخده ی ترمه ی زير دستش زد و گفت :

- من چه می دانم. تو احمق خرفت همين الان داری قضيه را به من خبر می دهی هم الان هم چاره اش را می پرسی؟ پس تو و امثال تو ، اين همه مال و مکنت را برای چه حرام می کنيد ؟

و بعد به فکر فرو رفت و مثل اين که با خودش حرف می زند ، گفت :

- پس اين پدر سوخته ی ترکش دوز باورش شده ؟ ده نمک به حرام ! به دست خودم پنج هزار سکه جايزه دادم تا دو تا از اين آسمان جل ها آن سگ ملعون را غافلگير کردند و سرش را آوردند . حالا اين پدرسوخته به حساب خودش گذاشته !

بعد روکرد به وزير اعظم و فرياد کشيد :

- حالا خود بی شعورت بگو ، چه گهی خيال داری بخوری ؟

وزير اعظم گفت :

- اين طايفه ی ضاله معتقدند که به زودی معجزی به وقوع خواهد پيوست و خودشان را برای اين معجز آماده می کنند . توپ ريختن شان نشان می دهد که اين معجز دست کم رسيدن به حکومت است . چاکران درگاه فکر کرده اند که به يک تير دونشان بزنند . هم به ظهور اين معجز کمک کنند و هم به رفع بلايای آسمانی در آن سه روز . به اين طريق که ظاهرا ميدان را برای اين حضرات خالی می کنيم و آستان مبارک را به قشلاق می بريم . و از آن جا که قشلاق همايونی در ولايات جنوبی است و نزديک به سرحد ممالک محروسه ، و رفت و آمد چاپار و ايلچی از آن جا آسانتر است ، شايد ابهت قرب جوار مبارک موجب صلح و سلام با دولت متحاب همسايه بشود و وسيله ی رفع کدورت های بين الاثنين . و به يک شعر مناسب ديگر کلام را ختم کرد .

در همين اثنا ، زمزمه ای در مجلس افتاد و جسته جسته کلمات «بارک الله » و «احسنت» به گوش قبله ی عالم هم رسيد که راضی و خوشحال گفت :

-احسنت وزير اعظم . حقا که نان و نمک ما حلال بوده . بد نقشه ای نيست . شنيده بودم که اين ها مزاحم تدابير دولت بودند . اما نمی دانستم کارشان تا اين حد بالا گرفته باشد که زير گوش ما توپ بريزند . نمک به حرام ها ! خوب ديگر چه نقشه ای برای شان کشيده ای ، ملعون ؟

وزير اعظم خوش و خوشحال گفت :

- بقای دولت همايونی باد . هفت تا از بازارهايی را که طرف معامله ی آن ها بودند ، هفته ی پيش حکيم باشی آستان به زيارت عزراييل مفتخر کرد . اموال شان را هم به فتوای ميزان الشريعه که معروف حضرت است ، مصادره کرديم و ترتيبی می دهيم که در غياب سايه ی مبارکم ، اين حضرات گورشان را به دست خودشان بکنند . بعد هم که مخاطرات ارضی و سماوی به ميمنت و مبارکی مرتفع شد و در رکاب همايونی از قشلاق برگشتيم ، هفت نفر از سرکردگان اين حضرات را قربانی قدوم مبارک می کنيم و هفتاد تاشان را شمع آجين می کنيم و باقی شان را هم حبس و تبعيد . گمان می کنيم ديگر غايله بخوابد .

قبله ی عالم خوشحال و خندان ، در ميان احسنت های رجال و اعيان مملکت ، قابچی باشی را صدا کرد و دستور داد هزار سکه ی طلا را در دو کيسه ی جدا بياورد که يکی را توی دامن وزير اعظم انداخت ودومی را به دست مبارک شمرد و نصف کرد ؛ نصفی راداد به منجم باشی و نصف ديگر را به خانلرخان ، مقرب ديوان و مجلس تمام شد .


مجلس پنجم


جان دلم که شما باشيد ، درست همان روزی که بار عام عالی قاپو بود ؛ اول آفتاب ، ميرزا بنويس های ما بی خبر از همه جا ، سوار بر دو تاخبر بندری که از ميدان مال بندها برای يک هفته کرايه کرده بودند از دروازه ی شهر رفتند بيرون . خود کلانتر محل نتوانسته بود همراه شان بيايد ، اما پيشکارش را با هفت نفر قراول همراه شان کرده بود که چهارتاشان نيزه و کمان داشتند و سه تاشان تفنگ . و همه شان سوار بر اسب و قاطر ، دنبال ميرزا بنويس ها ، و با عزت واحترام تمام . آن روز تا غروب هيچ جا لنگ نکردند . ظهر کنار نهر آبی هر کدام يک لقمه نان از توی خورجين هاشان درآوردند وخوردند و بازراه افتادند تا يک روزه دو منزل رفته باشند . غروب آفتاب رسيدند به کاروان سرايی که هم ساخلوی حکومتی بود و هم چاپارخانه . و برای خوابيدن همان جا اطراق کردند . کاروان سرا آن قدر شلوغ بود تا صبح آن قدر رفت و آمد داشت که خواب به چشم ميرزابنويس های ما نيامد . اين چاپار راه نيفتاده پاچاربعدی می رسيد ؛ عجله کنان و هن هن کنان ، يا به طرف شهر يا به سمت ولايات . معلوم بود که يک خبر غير عادی هست . تا صبح اسب ها شيهه کشيدند و قاطر ها سم به زمين کوبيدند و چاپارها به ماموران چاپارخانه فحش دادند و ميرزااسدالله فکر و خيال بافت و هرچه ساس و کک در تمام آن کاروان سرا بود از پاچه ی شلوار و حلقه ی آستين او رفتند تو و جا خوش کردند و تا صبح درنيامدند . ميرزاعبدالزکی هم حالی بهتر از او نداشت . تا عاقبت ، اول خروس خوان از جا بلند شدند وبه ضرب من بميرم تو بميری ، پيشکار کلانتر را از خواب بيدار کردند . بعد هم قراول ها را راه انداختند که رفتند از چا ه آب کشيدند و اسب و الاغ ها را تيمار کردند و بعد سرپا که رفتند از چاه آب کشيدند و اسب و الاغ ها را تيمار کردند و بعد سرپا لقمه نانی خوردند و راه افتادند . .خدا عالم است که در اثر بی خوابی شب پيش بود يا علت ديگری داشت که سرراه از هر دهی می گذشتند ، ميرزااسدالله به نظرش می آمد که مردم از قحطی درآمده اند يا اصلا از ترس وبا گريخته اند . همه جا خلوت و مردم همه لاغر و مردنی . فصل خرمن مدتی بود گذشته بود ، اما گاه گداری که از کنار آبادی مفصلی رد می شدند کوپاهای کاه باقی مانده ی خرمن ها که جمع نکرده مانده بود به نظر ميرزااسدالله آن قدر کوچک و بدرنگ می آمد که انگار بچه ها خاک بازی می کرده اند و اين تل ها باقی مانده ی خاک بازی آن ها است . همين جور از کنار دهات مخروبه و چاه قنات های فروريخته گذشتند و گذشتند و گذشتند تا عاقبت نزديکی های ظهر رسيدند . اول قلعه خرابه ای از دور نمايان شد . بعد چتر يک دسته درخت تبريزی که به يک گوشه از قلعه سايه انداخته بود ، پيدا شد و بعد يک نارون بزرگ که جلوی دروازه ی ده مثل گلوله ی بزرگی بر سر چوبی نشسته بود . نه کسی به پيشبازشان آمد ونه گاو و گوسفندی جلوی پاشان سربريدند . ميرزابنويس های ما چنين انتظاری هم نداشتند . اما پيشکار کلانتر که از يک فرسخی ده جلو افتاده بود و نفر اول می رفت ، حسابی بهش برخورده بود و بلند بلند به هرچه دهاتی زبان نفهم است ، فحش می داد و خودش را لعن می کرد که چرا به چنين ماموريتی آمده .حتی تک و توک دهاتی ها که در مزارع شخم می زدند يا به ده برمی گشتند ، به محض اطن که دار و دسته ی آن ها را می ديدند درمی رفتند يا خودشان را پس و پناهی قايم می کردند . خوبيش اين بود که يکی از قراول ها هفته ی پيش ، چپری به همين ده آمده و راه و چاه را می شناخت و گرنه حتی معلوم نبود درست آمده باشند . از دروازه ی دهکده که وارد شدند تا وسط ميدانگاهی ده برسند ، هيچ کس را نديدند ، انگار نه انگار که کسی در آن جا ساکن است . اما از تا پاله های تازه ای که به ديوار و گرد و خاکی که در هوا معلق بود ، معلوم بود که در هر خانه ای هم الان بسته شده و پشت هر دری آدم ها ايستاده اند و از لای درزی يا شکافی دارند تماشا می کنند . اين را حتی پيشکار کلانتر هم فهميد . چرا که يک مرتبه از جا دررفت و به صدای بلند فرياد کشيد :

- گوساله های احمق ! می ترسيد بخوريم تان ؟ پدرسوخته های بد دهاتی !

و ميرزا اسدالله که پشت سر الاغ می راند ، از پس همان دری که فحش خورده بود ، شنيد که يکی آهسته اما خيلی خشن گفت :


صفحه قبل             

صفحه 17

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com