کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 15



- حق داری پسرجان ! اين روزها غير از حاج ممرضا کسان ديگری هم همين جورها مرده اند . بوش می آيد که اتفاقات بدی در پيش است . و همان بهتر که تو هم يکی دو هفته شهر نباشی . با آن سابقه ای که با کلانتر و ميزان الشريعه داری ، ممکن است برايت پاپوش بدوزند . گرچه من چشمم از اين جوان همکارت آب نمی خورد واين طور هم که پيداست در قضيه ی صلح و وقف اموال حاجی مرحوم پای زور در کار است ، اما به هر صورت تو دست و پات را جمع کن و با اين ميرزا پاشو برو . خيالت هم از بابت بچه هات راحت باشد .


مجلس چهارم


جان دلم که شما باشيد ، از قضای کردگار در همان شهر و ولايتی که ميرزا بنويس های ما زندگی می کردند ؛ از سی چهل سال پيش يک عده قلندر پيدا شده بودند که اعتقادهای مخصوص داشتند و حرف و سخن تازه ای آورده بودند و کم کم دکان و دستگاهی به هم زده بودند و اين آخر سری ها ، يعنی در زمان سرگذشت ما ، تکيه های شهر را بدل کرده بودند به «بست» که هيچ کس بی اجازه ی آن ها نمی توانست واردشان بشود و پچ پچ افتاده بود تو مردم و خيلی حرف ها راجع بهشان می زدند . وگرچه درست است که وارد شدن به قضيه ی آن ها برای راويان اخبار ، يعنی پا را از گليم قصه درازتر کردن ،؛ اما چون سرگذشت دو تاميرزای ما خواه ناخواه به کار قلندرها و به اوضاع کلی آن زمانه ربط پيدا کرده ، حالا تا ميرزا بنويس های ما روانه ی سفر بشوند ، می رويم ببينيم آن روزها دنيا دست که بود و قلندرها که بودند و ميان شان با حکومت چرا به هم خورده بود .

جانم برای شما بگويد ، آداب واعتقادهای اين قلندرها از اين قرار بود که مرکز عالم خلقت را «نقطه » می دانستند و همه ی تکليف های شرعی را از دوش مردم برداشته بودند و ميان خودشان به رمز و کنايه حرف می زدند و حروف ابجد را مشکل گشاتر از هر طلسمی می دانستند و به جای «بسم الله» می گفتند «استعين بنفسی» و به جای «لااله الا الله » می گفتند «لااله المرکب المبين » و خيال می کردند اسم اعظم را گير آورده اند و دفتر دستک های مذهبی شان پر بود از نقطه و حروف تک تک مثل ف و صاد و دال و همين جور ...و برای هر حرفی نقطه ای هم معنايی قايل بودند . اسم شب شان هم تبرزين بود که يا هرکدام شان يکی داشتند يا اگر نداشتند شکلش را پشت دست شان خال می کوبيدند . و گرچه شايد بوی کفر بدهد . اما خلاصه ی اعتقادشان اين بود که به جای پرستيدن خدايی که در آسمان ها است و احتياجی به نماز و روزه ی آدم های مافنگی ندارد و همه ی دعا ثناهای بشر خاکی را بپرستيم تا شايد از اين راه يک خرده بيشتر بهش رسيده باشيم و احتياجاتش را يک کمی بيش تر برآورده باشيم . و ازاين جور حرفهايی که اگرعاقبت به کفر هم نکشيده باشد ، دست کم وسيله ی تکفير شده و باعث خونريزی فراوان .

از قضای کردگار در آن شهر و ولايت هم همين جورها شده بود . يعنی ملاها و آخوند ها ، قلندرها را تکفير کرده بودند و از مسجدها بيرون شان کرده بودند و حکومتی ها گوش خوابانده بودند و چون مردم را سرگرم می ديدند ، کاری به کار اين دعوی ها نداشتند .

از آن طرف در زمان سرگذشت ما ، جنگ های طولانی شيعه و سنی با دولت همسايه ، و سنی کشی هايی که در داخله ی شهرها و ولايات شده بود ، رس مردم را کشيده بود ، و با اين که خود جنگ تمام شده بود و از بکش بکش فعلا خبری نبود ، اما آثار خرابی و کشتار هنوز بود و خيلی طول داشت تا زندگی به روال عادی خود برگردد . توی هيچ دهی محض نمونه هم که شده يک قاطر قلچماق پيدا نمی شد و دکان های اسلحه فروشی توی شهر ها هنوز ناهار بازار داشتند و تادلت بخواهد شل وافليج و چشم ميل کشيده توی کوچه ها پلاس بود به گدايی . هرچهارپنچ سال يک دفعه هم قحطی می آمد يا ناخوشی می افتاد تو مردم يا گاوميری تو دهات ؛ و از اين جور بلاها . در همچه روزگاری بود که قلندرها پيازشان کونه کرده بود .

کار قلندرها هم از اين جا شروع شد که اول تک تک ، بعد دسته دسته از بيابان گردی دست کشيدند و آمدند تو شهرها . چرا که ديگر توی دهات چيزی پيدا نمی شد و دهاتی ها برای زندگی خودشان هم درمانده بودند . قلندرها همين جور که عده شان تو شهر زياد می شد ، برای اين که نان و آبی فراهم کنند شروع کردند به نقالی ومداحی و کم کم که جمعيت پای نقل شان زيادتر می شد ؛ جراتی پيدا می کردند و گريز به صحرای کربلای مردم هم می زدند و همين جور يواش يواش مردم را دور خودشان جمع کردند و کردند و کردند تا پا گرفتند و جل و پلاسشان را تو تکيه ها پهن کردند و ماندگار شدند .

جانم دلم که شما باشيد ، قضيه ای که باعث رونق بازار قلندرها شده بود ، اين بود که ، رييس شان ميرزا کوچک جفردان ، سی چهل سال پيش از وقايع قصه ی ما ، يعنی درست همان وقت که ميرزا بنويس های ما می رفتند مکتب ، خودش را آخر عمری توی يک خرمه ی تيزاب انداخته بود و سربه نيست کرده بود و مريدهاش چو انداخته بودند که غيبش زده و به زودی ظهور می کند ودنيا را پراز عدل و داد می کند . هرکدام قلندرها که در مجلسی ، مدحی يا نقلی می گفت حتما اشاره ای هم به اين قضيه می کرد و ديگر خيلی ها باورشان شده بود روز و شب منتظر بودند .

از اين گذشته يک بازار گرمی ديگر قلندرها اين بود که تو شهر چو انداخته بودند که اگر باز جنگ شد هر که قرعه ی سربازی به اسمش درآمد و نخواست برود جنگ ، بيايد تو يکی از تکيه ها بست بنشيند تا قلندرها بروند پول خونش را بدهند و جانش را از حکومت بخرند . سبيل شصت هفتاد تايی از عاقل مردهای شهر را هم چرب کرده بودند که هرجا می نشستند با قسم و آيه ، شهادت می دادند که ميرزا کوچک جفردان ، قبل از اين که غيبش بزند ، پول خون آن ها را داده و جان شان را خريده . وگرنه خدا عالم است استخوان های آن ها حالا تو کدام ميدان جنگ دم بيل کدام دهاتی بايد زير و رو می شد . و همين جورها کم کم گوش مردم شهر را پر کرده بودند و گدا گشنه های هرمحلی را تو تکيه ی همان محل جمع کرده بودند .

از قضای کردگار در روزگار قصه ی ما رييس اين طايفه مردی بود به اسم تراب ترکش دوز ، از کله های نترس . پنجاه ساله مردی با ريش جوگندمی و قبای سفيد دراز و سراين جا ، پا آنجا ، يک قلندر حسابی . و شهرت اين تراب ترکش دوزا ز آن جا بود که چهل روزه سر «اشتر پختر» را از ميدان جنگ آورده بود که سرکرده ی قشون دشمن بود . و اين قضيه مال ده سال پيش بود که جنگ شيعه و سنی تازه آغاز شده بود . در آن زمان تراب ترکش دوز که تازه آمده بود شهر و تکيه نشين شده بود ، به پادرميانی صدراعظم وقت چله نشسته بود و روزی يک بادام خورده بود و هر روز يک دفعه عکس «اشتر پخته» را تمام قد به ديوار تکيه کشيده بود و جای گردنش را با خط قرمز بريده بود تا روز چهل و يکم چاپار مخصوص شاهی خاک آلود ووخسته از راه رسيده بود و سرخشکيده و خون آلود يارو را پيش تخت قبله ی عالم انداخته بود . و همين باعث شده بود که مردم از ترس ديگر آزاری به قلندرها نمی دادند که هيچ چی ، روز به روز هم بيش تر دورشان را می گرفتند و نذر و صدقه برای شان می فرستادند . درست است که قبله ی عالم از همان سربند ترس برش داشته بود و صدراعظم را به خارجه تبعيد کرده بود و ديگر لی لی به لالای قلندرها نمی گذاشت ؛ اما اسم تراب ترکش دوز سرزبان ها افتاده بود و ديگر فيل هم نمی توانست جلودار قلندرها بشود . تراب ترکش دوز هم دستور داده بود هر شب جمعه توی هفت تا از تکيه های شهر که پاتوق قلندرها بود منبر می رفتند و بعد خرج می دادند و هر شب جمعه عده ای تازه را به دور خود جمع می کردند . و حالا ديگر گذشته از خود قلندرها و گدا گشنه های شهر ، هر آدم فراری از حکومت ، يا هر آدم شرور ، يآ هر که بهش ظلم شده بود و نتوانسته بود تقاص بکشد ، يا هرکه با ننه باباش قهر کرده بود ، يا هرکه دست صيغه ها و عقدی هايش به تنگ آمده بود ، يآ هر که از دست طلب کارها گريخته بود ، همه آمده بودند تو تکيه نشسته بودند وهرکدام هم با جل و پلاس خودشان . و چون جمعيت قلندرها بدجوری زياد شده بود و ممکن بود بی کاری حوصله شان را سرببرد ، از دوسال پيش تراب ترکش دوز هر تکيه ای را مرکز يک صنف کرده بود و همه ی قلندرها را به کار کشيده بود . تکيه ی سراج ها ، تکيه ی زنبور کچی ها ، تکيه ی نانواها ، تکيه ی کفاش ها ، تکيه ی پالان دوزها وهمين جور...خودش هم گرچه در جوانی و قبل از اي« که جانشين ميرزا کوچک جفردان بشود ، ترکش دوزی می کرد که اسمش رويش مانده بود ، حالا دايما با زنبور کچی ها حشر و نشر داشت . تو هر تکيه ای هم کارها تقسيم شده بود . آن ها که حرفه ای بلد نبودند يک دسته جارو پارو و رفت و روب می کردند . يک دسته کار خريد و فروش بازار را داشتند و طرف معامله بودند با بازاری هايی که سرسپرده ی قلندرها بودند و اجناس قلندرساز را می خريدند ، و آن های ديگر که اهل فن و حرفه ای بودند ، هرکدام توی يک تکيه سرگرم به فن و حرفه ی خودشان بودند و هرچه را که می ساختند ، می فرستادند بازار و چون ارزانتر از نرخ روز هم می فروختند ، هميشه هم خريدار داشتند . ورود زن ها را هم که اصلا به تکيه ها قدغن کرده بودند . چون در آيين قلندری آميزش با زن منع شده بود و قلندرها همه مجرد بودند و عزب. و گناهش باز هم به گردن راويان اخبار که می گويند خيلی از قلندرها هم اهل دود و دم بودند و بنگ و حشيش می کشيدند . ساده بازی هم که هميشه در اين ولايات رواج داشته .

جان دلم که شما باشيد ، اين قضايا بود و بود و بود تا همان روزهايی که قصه ی ما شروع می شود . روزی از روزها ، يکی از جاسوس های خفيه ی حکومتی برای خواجه نورالدين صاحب ديوان ، که وزير اعظم آن روزگار باشد ، و جانشين صدراعظم تبعيد شده ی قبلی ، خبر آورده بود که چه نشسته ايد تراب ترکش دوز دارد توپ می ريزد . که يک مرتبه حکومتی ها وحشت شان گرفته بود . چون سلاح آتشی در ممالک فرنگستان تازه باب شده بود و هنوز پايش به اين طرف ها باز نشده بود و حکومت هم که دراين جنگ های شيعه و سنی با دولت همسايه شکست می خورد ، به علت اين بود که هنوز نتوانسته بود توپ بريزد و از هر ده تا سربازش يکی بيش تر تفنگ نداشت .

باری ، تا اين جای کار قلندرها چندان عيبی نداشت . سرمردم گرم بود و خيال می کردند کاری از دست اين قلندرها ساخته است و حومت هم هروقت دلش می خواست به راحتی می توانست يکی شان را سر به نيست کند . زهری بدهد تو غذايش بريزند ، يا حکم تکفيرش را از ديوان شرع بگيرد ، يا شمع آجينش کند ، يا ميل به چشمش بکشد . اما حالا ديگر بوهای بدی می آمد . اين بود که کک افتاد به تنبان بزرگان و اعيان و وزرا ، ونه يکی و نه دوتا ، بلکه پشت سرهم جاسوس و خبرگزار و مفتش بود که در لباس قلندری روانه ی تکيه ها و پاتوق های قلندرها شده و برای اين که هيچ جای ترديد نباشد ، خواجه نورالدين ، وزير اعظم از خانلرخان مقرب ديوان خواست که خودش با لباس مبدل برود و سر و گوشی آب بدهد . خانلرخان هم که دلش بدجوری برای ملک الشعرايی لک زده بود ، همين کار را کرد و خبر آورد که بله ! تراب ترکش دوز تمام هونگ برنجی های خانه های در و همسايه را ، گران گران ، می خرد و تو تکيه ای زنبور کچی ها کوره و دم و دستگاه علم کرده و تا حالا سه تا توپ ريخته ، عين توپ های سنی ها .

قضيه به اين جا که رسيد خواجه نورالدين ، صاحب ديوان ، شستش خبردار شد که اين ترکش دوز چه خيالاتی به سر دارد . چون با همين سه تا توپ يک روزه می شد تو سينه ی ديوار ارگ حکومتی يک سوراخ باز کند به بزرگی يک دروازه . اين بود که وزرا را خبر کرد و پس از دوسه روز شور و مشورت ، قرار شد خبر را به گوش قبله ی عالم برسانند . برای اين کار خانلرخان مقرب ديوان را صدا کردند که قصيده ای بگويد و در آن اشاره ای به اين قضايا بکند تا گوش قبله ی عالم که تيز شد و خواست معنی اشاهر ها را بفهمد ، آن وقت خواجه نورالدين لب قضايا را به عرض برساند . همين طور هم کردند . اما قبله ی عالم اصلا و ابدا ملتفت اشاره های خانلرخان نشد و خيال کرد باز غرضش رسيدن به ملک الشعرايی است و از سر بی حوصلگی دستور داد پنجاه سکه ی طلا بهش صله دادند و همه را مرخص کرد . هيچ کدام از وزرا هم جرات نداشتند بروند توی اندرون و اين خبر را به گوش قبله ی عالم برسانند . چه بکنند . و چه نکنند ؟ با زدوسه روز ديگر شور و مشورت کردند و عاقبت عقل شان به اين جا رسيد که به وسيله ی خواجه باشی حرم سرا دست به دامن سوگلی حرم بشوند . اين کار را هم کردند . اما سوگلی قبله ای عالم که پس از سی و سه روز نوبت بهش رسيده بود ؛ حيفش آمد خبر را سر شب به گوش قبله ی عالم برساند و عيش و عشرت خودش را حرام کند . پيش خودش تصميم گرفت صبح اين کار را بکند . اما صبح هم قبله ی عالم خواب بود و دل شير می خواست که برود و از خواب بيدارش کند . همين جوری يک ماهی گذشت که نه هيچ يک از وزرا جرات می کرد جلوی قبله ی عالم لب تر کند و نه هيچ کس ديگر برای اين کار داوطلب می شد .خود وزار هم که بی اشاره ی قبله ی عالم جرات نداشتند آب بخورند و کاری از دست شان برنمی آمد . و در همين مدت تراب ترکش دوز سه تا توپ ديگر هم ريخت .

از آن طرف خواجه نورالدين ، صاحب ديوان که ديد فايده ندارد ، خودش را به آب و آتش زد و تصميم گرفت به تنهايی نقشه ای بکشد و ترتيب کار را بدهد . اين بود که فرستاد دنبال خانلرخان مقرب ديوان ، که از قبل می شناسيمش ، و منجم باشی دربار که تازه جای باباش نشسته بود و هنوز فرصتی برای خدمت وخودنمايی گير نياورده بود ، و حالی شان کرد که قضايا از چه قرار است و اين را هم برای شان گفت که بنابر آن چه روزنامچه های حکومتی ولايات خبر می دهند ، عين اين قضايا با کم و بيش اختلاف ف در ديگر شهرها هم راه افتاده وا گر دير بجنبند آن جاها هم توپ ريختن را ياد می گيرند و کار از کار می گذرد . و آن وقت قبله ی عالم که نمی ماند هيچ چی ، نه ملک الشعرايی باقی می ماند ، نه منجم باشی درباری . سه روزه زيج بنشيند و رصد کند و طرحی برا قضيه بريزد و خانلرخان هم قصيده اش را جوری بگويد که اشاره و کنايه اش زياد دور از فهم نباشد تا قبله ی عالم ملتفت بشود . و بعد که مجلس تمام شد ، فرستاد دنبال حکيم باشی دربار و يک صورت هفت نفری گذاشت جلوش که سرهفته بايد کلک شان کنده بشود . و اين هفت نفر ، بازاری هايی بودند که با قلندرها طرف معامله بودند و بهشان کمک مالی می کردند ؛ و يکی شان همان حاج ممرضايی بود که ميرزا بنويس های ما قرار بود برای حد و حصر املاکش مسافرت کنند . ديگر برای تان بگويم به ميزان الشريعه هم دستور داد که چه قدر از اموال هرکدام شان را ضبط کند و چه قدر را وقف ؛ و به داروغه ی شهر هم حالی کرد که چند تا اسب و استر مردم را به بيگاری بگيرد ، و خلاصه يک تنه همه ی کارها را روبه راه کرد . از آن طرف به همه ی جاسوس ها و مفتش های حکومتی دستور داد که بروند تو تکيه ها چو بيندازند که به زودی معجز می شود و ميرزا کوچک جفردان ظهور می کند و دنيا همچه همچه پر از عدل و داد می شود . و در همين ضمن جاسوس هايی را که از ولايات می رسيدند و خبرهای بد می دادند که به همان عجله ای که آمده بودند ، هنوز عرق تن اسب هاشان خشک نشده ، با دستورهای تازه بر میگرداند ، و خلاصه اين که در آن روزها ترق و توروق نعل اسب ها ی چاپار يک دم خاموش نمی شد و توی کوچه های ارگ سلطنتی برو بيايی بود که نگو .

جان دلم که شما باشيد ، همه ی مقدمات که آماده شد ، درست در همان روز که ميرزا بنويس های ما قرار بود راه بيفتند ، بارعام بزرگ عالی قاپو بود و همه ی اعيان واشراف جمع بود ند و مجلس جای سوزن انداختن نبود ، اول خانلرخان مقرب ديوان که چاق و سنگين بود ، هن هن کنان رفت جلو و طومار قصيده ای تازه اش را درآورد و غرا و برا خواند ؛ که در آن دوسه جا اشاره ی صريح کرده بود به دراز دستی قلندرها و يک بار هم کلمه ی توپ را توی شعر جا داده بود ، و همه ی حضار ، زهازه وا حسنت گفتند . بعد منجم باشی اجازه خواست و باهمان زبان های قمعمع که شما بهتر می دانيد ، شروع کرد به مقدمه چينی کردن ، و عاقبت رفت سر مطلب و گفت :

- قربان خاک پای مبارکت گردم . اوضاع نجوم سماوی و کواکب علياوی که هر يک غلام حلقه به گوش ، بل رکاب دوش حضرت ضل اللهی اند ، گرچه دلالت تام و استدلال مالا کلام دارد بر صحت و عافيت ذات قرين الشريف همايونی ، اما از آن جا که حفظ و حراست اين آستان کبريايی بر هريک از بندگان ، فريضه ی تام و تمام است اين بنده ی بی مقدار و خاک پای خاکسار ، به توالی ليل و نهار از ارصاد کواکب و سيارات چنين استنباط کرده که در ايام و ليالی آتی از سابع ماه الی سه روز تربيع تحسين در خانه ی طالع واقع و اختر طالع در حضيض زوال و وبال و در آن سه روز که دوام مشئووم اين تلاقی نحسين است ذات معدلت - صفات و شامل برکات حضرت ظل اللهی ، العياذ بالله ، آماج بی مهری و قدرناشناسی سپهر غدار و فلک کج مدار ...

و همين جور داشت داد سخن می داد که قبله ی عالم حوصله اش سر رفت و داد زد :

- اين پدرسوخته مگر آرواره اش لق شده ؟ وزير اعظم چه طور است بدهيم چک و چانه اش را با نقره ی داغ لحيم کنند ؟

خواجه نورالدين ، وزير اعظم که ديد کار دارد خراب می شود ، دويد جلو و تعظيم بالا بلندی کرد و گفت :

- قربان ! لقلقه ی لسان جناب منجم باشی را به اين بنده ی کم ترين ببخشيد . اين عادت علما است . عفو می فرماييد . اما گمان می کنم از نظر غيرتمندی نسبت به ذات همايونی ، مطالبی دارد که از قضا قبلا هم با بنده در ميان گذاشته . اگر عنايتی می فرموديد به گمانم خطری برای مقام شامخ سلطنت در اوضاع کواکب ديده . خانلرخان مقرب ديوان هم در قصيده اش متذکر اين نکته شد ، اما عنايت نفرموديد .


صفحه قبل             

صفحه 15

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com