کتاب: نون والقلم , نويسنده: جلال آل احمد


فهرست کتابها > فهرست نون والقلم > صفحه 1




پيش درآمد


يکی بود يکی نبود . غير از خدا هيچ کس نبود . يک چوپان بود که يک گله بزغاله داشت و يک کله ی کچل ، و هميشه هم يک پوست خيک می کشيد به کله اش تا مگس ها اذيتش نکنند . از قضای کردگار يک روز آقا چوپان ما داشت گله اش را از دور و بر شهر گل گشادی می گذراند که ديد جنجالی است که نگو .مردم همه از شهر ريخته بودند بيرون و اين طرف خندق علم و کتل هوا کرده بودند و هر دسته يک جور هوار می کردند و يا قدوس می کشيدند . همه شان سرشان به هوا بود .و چشم هاشان رو به آسمان . آقا چوپان ما گله اش را همان پس و پنا ها ، يک جايی لب جوی آب ، زير سايه درخت توت ، خواباند و به سگش سفارش کرد مواظب شان باشد و خودش رفت تا سر و گوشی آب بدهد . اما هرچه رو به آسمان کرد ، چيزی نديد . جز اين که سر برج و باروی شهر و بالا سر دروازه هاشان را آينه بندان کرده بودند و قالی آويخته بودند و نقاره خانه ی شاهی ، تو بالاخانه ی سر دروازه ی بزرگ ، همچه می کوبيد و می دميد که گوش فلک را داشت کر می کرد . آقا چوپان ما همين جور يواش يواش وسط جمعيت می پلکيد و هنوز فرصت نکرده بود از کسی پرس و جويی بکند که يک دفعه يکی از آن قوش های شکاری دست آموز مثل تير شهاب آمد و نشست روی سرش . از آن قوش هايی که يک بزغاله را درسته می برد هوا.و آقا چوپان ما تا آمد بفهمد کجا به کجاست ، که مردم ريختند دورش و سردست بلندش کردند و با سلام و صلوات بردندش . کجا ؟ خدا عالم است . هرچه تقلا کرد و هر چه داد زد ، مگر به خرج مردم رفت ؟ اصلا انگار نه انگار ! به خودش گفت:

«خدايا ! مگه من چه گناهی کرده ام ؟ چه بلايی می خوان سرم بيارن؟ خدا روشکر که از شر اين حيوون لعنتی راحت شدم . نکنه آمده بود چشام رو درآره!...» و همين جور با خودش حرف می زد که مردم دست به دست رساندندش جلوی خيمه و خرگاهی شاهی و بردندش تو . آقا چوپان ما از ترس جانش ، دو سه بار از آن تعظيم های بلند بالا کرد و تا آمد بگويد «قربان...» که شاه اخ و پيفی کرد و به اشاره ی دست فهماند که ببرندش حمام و لباس نو تنش کنند و برش گردانند .»

آقا چوپان ما که بدجوری هاج و واج مانده بود و دلش هم شور بزغاله ها را می زد ، باز تا آمد بفهمد کجا به کجاست که سه تا مشربه آب داغ ريختند سرش و يک دلاک قلچماق افتاد به جانش . اين جای قضيه البته بسيار خوب بود . چون آقا چوپان ما سال های آزگار بود که رنگ حمام را نديده بود . البته سال و ماهی يک بار اگر گذارش به رودخانه ی باريکه ای می افتاد تنی به آب می زد ؛ اما غير از شب عروسيش ، يادش نبود حمام رفته باشد و کيسه کشيده باشد . اين بود به که قضا تن داد و پوست خيک را از کله اش کشيد و تا کرد و گذاشت کنار ؛ و ته و توی کار را يواش يواش از دلاک حمام درآورد که تا حالا کله ی اين جوری نديده بود و ماتش برده بود . قضيه از اين قرار بود که هفته ی پيش سرب داغ تو گلوی وزير دست راست پادشاه مانده بود و راه نفسش را بسته بود و حالا اين جوری داشتند برايش جانشين معين می کردند .

آقا چوپان ما خيالش که راحت شد ، سردرد دل را با دلاک وا کرد و تا کار شست و شو تمام بشود و شال و جبه ی صدارت بياورند تنش کنند ، فوت و فن وزارت را از دلاک ياد گرفت ، و هرچه فدايت شوم و قبله ی عالم به سلامت باشد و از اين آداب بزرگان شنيده بود ، به خاطر سپرد و دلاکه هم کوتاهی نکرد و تا می توانست کمرش را با آب گرم مالش داد که استخوان هاش نرم بشود و بتواند حسابی خودش را دولا و راست بکند . و کار حمام که تمام شد ، خودش را سپرد به خدا و رفت توی جبه صدارت .

اما از آن جا که آقا چوپان ما اصلا اهل کوه و کمر بود ، نه اهل اين جور ولايت ها و شهر ها ، با اين جور بزرگان و شاه و وزرا ؛ وو از آن جا که اصلا آدم صاف و ساده ای بود ؛ فکر بکری به کله اش زد . و آن فکر بکر اين که وقتی از حمام درآمد کپنک و چاروخ ها و پوست خيک کله اش را با چوب دستی گله چرانيش پيچيد توی يک بخچه و سپرد به دست يکی از قراول ها و وقتی رسيد به کاخ وزارتی اول رفت تو زير زمين هاش گشت و گشت تا يک پستوی دنج گير آورد و بخچه را گذاشت توی يک صندوق و درش را قفل کرد و کليدش را زد پرشالش و رفت دنبال کار وزارت و دربار .

اما بشنويد از پرقيچی های و زير دست راست قبلی ، که با آمدن آقا چوپان ما دست و پاشان حسابی تو پوست گردو رفته بود و از لفت و ليس افتاده بودند ؛ چون که آقا چوپان وزير شده ی ما سور و ساتشان را بريده بود و گفته بود ، به رسم ده «هرکه کاشت بايد درو کند.»...جان دلم که شما باشيد اين پرقيچی ها نشستند و با وزير دست چپ ساخت و پاخت کردند و نقشه کشيدند که دخل اين وزير دهاتی را بياورند که خيال کرده کار وزارت مثل کدخدايی يک ده است . اين بود که اول سيل قابچی باشی مخصوص وزير جديد را چرب کردند و به کمک او زاغ سياهش را چوب زدند . و زدند و خبرچينی کردند و کردند و کردند تا فهميدند که وزير جديد ، هفته ای يک روز می رود توی پستو و يک ساعتی دور از اغيار يک کارهايی می کند ، اين دمب خروس که به دست شان افتاد رفتند و چو انداختند و به گوش شاه رساندند که چه نشسته ای ، وزير دست راست هنوز از راه نرسيده يک گنج به هم زده ، گنده تر از گنج قارون و سليمان . و همه اش را هم البته که از خزانه ی شاهی دزديده ! شاه هم که خيلی عادل بود و رعيت پرور و به همين دليل سالی دوازده تا دوستاق خانه ی تازه می ساخت تا هيچ کس جرات دزدی و هيزی نکند ؛ با وزير دست چپ قرار گذاشت که يک روز سربزنگاه بروند ، گيرش بياورند و پته اش را روی آب بيندازند .

جان دلم که شما باشيد ، راويان شکرشکن چنين روايت کرده اند که وقتی روز و ساعت موعود رسيد ، شاه با وزير دست چپ و يک دسته قراول و يساول و همه ی پرقيچی ها راه افتادند و هلک و هلک رفتند سراغ پستوی مخفی و وزير دست راست ، و همچه که در را باز کردند و رفتند تو ، نزديک بود از تعجب شاخ در بياورند ! ديدند وزير دست راست نشسته ، پوست خيک به کله اش کشيده ، جبه ی وزارت را از تنش درآورده ، همان لباس های چوپانی را پوشيده و تکيه داده به چوب دستی زمخت و قديمش و دارد های های گريه می کند ، شاه را می گويی چنان تو لب رفت که نگو . وزير دست چپ و پرقيچی ها که ديگر هيچ چی.

باقيش را خودتان حدس بزنيد . البته وزير دست راست از اين دردسرهای اول کار که راحت شد يک نفر آدم امين را روانه ی ده آبا اجداديش کرد که تاوان گله ی مردم ده را که آن روز لت و پار شده بود ، بدهد . چون آقا چوپان ما بعدها فهميد که همان روز هرکدام از بزغاله ها مردنی های گله اش را يکی از سردمداران و قداره بندهای محله های شهر ، جلوی موکب شاهی قربانی کرده . و از زير اين دين که بيرون آمد زن و بچه هاش را خواست به شهر وبچه ها را گذاشت مکبت و به خوشی و سلامت زندگی کردند و کردند و کردند تا قضای الهی به سرآمد و نوبت وزارت رسيد به يکی ديگر . يعنی وزارت دست راست مغضوب شد و سر سفره ی دربار زهر ريختند تو غذاش و حکيم باشی دربار که حاضر و ناظر بود به اسم اين که قولنج کرده ، دستور داد زود برسانندش به خانه . آقا چوپان ما که وزارت بهش آمد نکرده بود ، فورا شستش خبردار شد . به خانه که رسيد گفت رو به قبله بخوابانندش و بچه هاش را صدا کرد و بهشان سپرد که مبادا مثل او خام جبه ی صدارت بشوند و اين هم يادشان باشد که از کجا آمده اند و بعد هم سفارش چاروخ و کپنک چوپانيش را به آن ها کرد و سرش را گذاشت زمين و بی سر و صدا مرد و چون در مدت وزارت ، نه مال و منالی به هم زده بود و نه پول و پله ای اندوخته بود تا کسی مزاحم زن و بچه اش بشود ، اين بود که زن و بچه هاش بعد از خاک کردن او برگشتند سر آب و ملک اجدادی . دختر ها خيلی زود شوهر کردند و رفتند و مادره هم فراق شوهرش را شش ماه بيش تر تحمل نکرد . اما پسرها که دو تا بودند چون پشت شان باد خورده بود و بعد از مدت ها شهرنشينی ، پينه ی دست هاشان آب شده بود و ديگر نمی توانستند بيل بزنند و او ياری کنند ؛ يک تکه ملکی را که وارث پدری داشتند ، فروختند و آمدند شهر و چون کاری ديگر از دست شان برنمی آمد شروع کردند به مکتب داری...

خوب . درست است که قصه ی ما ظاهرا به همين زودی به سر رسيد ، اما شما می دانيد که کلاغه اصلا به خانه اش نرسيد و درين دور و زمانه هم هيچ کس قصه ی به اين کوتاهی را از کسی قبول نمی کند . و از قضای کردگار ناقلان اخبار هم اين قصه را فقط به عنوان مقدمه آورده اند تا حرف اصل کاری شان را برای شما بزنند . اين است که تا کلاغه به خانه اش برسد ، می رويم ببينيم قصه ی کاصل کاری کدام است ديگر .


مجلس اول


حالا باز هم يکی بود و يکی نبود . در يک روزگار ديگر ، دو تا آميرزا بنويس بودند که هرکدام دم يک در مسجد جامع شهر بزرگی که هم شاه داشت هم وزير ، هم ملا داشت و هم رمال ، هم کلانتر و هم داروغه و هم شاعر و هم جلاد ؛ صبح تا شام قلم می زدند و کار مردم شهر را راه می انداختند . يکی شان اسمش آميرزا اسدالله بود و آن يکی آميرزا عبدالزکی .هر دو از توی مکتب خانه با هم بزرگ شده بودند و سواد و خط و ربط شان ، بفهمی نفهمی عين هم ديگر بود و گذشته از همکاری ، محل کسب شان هم نزديک هم بود . هر دو تاشان هم زن داشتند و هر کدام هم سی چهل ساله مردی بودند .اما آميرزا عبدالزکی بچه نداشت و اين خودش درد بی درمانی شده بود. و گرچه کار و بارشان از آميرزا اسدالله خيلی بهتر بود ، هفته ای هفت روز با زنش حرف و سخن داشت که مدام پسه ی دو تا بچه ديگر گرد و قنبلی آميرزا اسدالله را تو سر شوهرش می زد . گرچه از قديم و نديم گفته اند که همکار چشم ديدن همکار را ندارد ، اما وضع کار و روزگار اين دو تا آميرزا بنويس جوری بود که لازم نمی ديدند چشم و هم چشمی کنند .آن که بچه نداشت پول و پله داشت و با بزرگان می نشست و آن که مال و منالی نداشت دو تا بچه ی مامانی داشت که يک موی گنديده شان را به تمام دنيا با بزرگانش نمی داد . ازين گذشته آدم با سواد توی آن شهر ، گرچه پايتخت بزرگی بود ، خيلی کم بود ، و اگر قرار می شد هرکدام از اهل شهر ، دست کم سالی يک عريضه شکايت به کلانتر محل يا داروغه ی شهر بنويسد کار آن قدر بود که اين دو تا همکار ، تو پای هم ديگر نپيچند .در صورتی که در آن شهر ماهی يک بار يک نفر را از بالای بارو می انداختند تو خندق جلوی گرگ های گرسنه ؛ و هردو ماهی يک بار هم يکی را شمع آجين می کردند و صبح تا غروب دور شهر می گرداندند ، تا کسی جرات دزدی و هيزی نکند . و به هر صورت مشتری ميرزا بنويس های ما چندان کم نبود . و به همين مناسبت دوستی شان را که حفظ کرده بودند هيچ چی ، گاهی گداری هم در عالم رفاقت زير بال هم ديگر را می گرفتند . ديگر اين که از هم رودربايستی نداشتند ؛ از اسرار هم ديگر با خبر بودند ؛ زياد اتفاق می افتاد که با هم درد دل کنند . اما هرکدام شان هم در زندگی برای خودشان راهی را انتخاب کرده بودند و فضولی به کار هم ديگر نمی کردند . خوب حالا چه طور است برويم سراغ يکی يکی اين دو تا ميرزابنويس و ببينيم حال و روزگار هر کدام چه طورها بود .

جان دلم که شما باشيد از شش تا شکمی که زن آميرزا عبدالله برايش زاييده بود ، فقط دوتاشان مانده بودند . يکيش پسردوازده ساله ای بود به اسم حميد که صبح ها می رفت مکتب و عصرها دم پرباباش می گشت و فرمان می برد و راه و رسم ميرزابنويسی را ياد می گرفت و آن يکيش دخختر هفت ساله تو دل برويی بود به اسم حميده که صبح تا شام پابه پای مادرش راه می رفت و براش شيرين زبانی می کرد و از سبزی پاک کردن گرفته تا گوشت کوبيدن ؛ هرکاری که مادر بهش می گفت ، راه می انداخت . خانه شان دو اتاق داشت با يک حوض . و يک باغچه ی کوچولو هم داشتند به اندازه ی يک کف دست که بچه ها توش ، لاله عباسی کاشته بودند و خودشان هم آبش می دادند . توی حوض شان هم پنج تا ماهی گل گلی ، صبح تا شام دنبال هم می کردند . يکی از اتاق هاشان را با دو قاليچه ی ترکمنی فرش کرده بودند .و يک جفت لاله سر طاقچه اش گذاشته بودند و اتاق ديگر با زيلو فرش شده بود و دو دست رخت خواب بالای اتاق بود و سرطاقچه ها هم ، زيادی کاسه بشقاب مسی و چينی شان را چيده بودند يا از اين جور خرت و خورت های زندگی . يک دانه يخدان هم گذاشته بودند گوشه ی همين اتاق که لباس هاشان را توش می گذاشتند و جزو اين لباس ها هم يک کپنک پاره پاره بود با يک جفت چاروخ و يک عصای گره گوله دار که زن ميرزا اسدالله از دست شان به عذاب آمده بود و نمی دانست چرا ميرزا آن قدر بهشان دل بسته و نمی گذارد بدهندشان به قبا آر خلقی .

زن ميرزا اسدالله اسمش زرين تاج بود .از آن زن های کدبانو که از هر انگشت شان هنری می ريزد.و يک تنه يک اردو را ناهار می دهند . اما حيف که توی زندگی ميرزا ، خبری از سور و مهمانی نبود چه برسد به مهمانی اردو. نه بروبيايی ، نه سفره ی رنگينی . نه اسب واستری . و نه کلفت و نوکری . حتی گاهی که زرين تاج خانم ، حالش خوب نبود مجبور بود دسته هونگ را بدهد به دست دختر نازنينش که گوشت بکوبد . دلش خون بود . اما چاره ای نداشت . با همه ی اين ها گاهی که دلش خيلی از دست روزگار سر می رفت ، تلافی اش را سرآميرزا درمی آورد . يک روز سر اين که چرا چادر چاقچور درخشنده خانم (زن آميرزا عبدالزکی)نونوارتر است ؛ روز ديگر سر اين که چرا ميرزا دير به خانه آمده يا چرا دستش هميشه مرکبی است ؛ روز ديگر سر اين که چرا ميراب محل آب اول را که پر از گل و لجن است تو آب انبارخانه ی آنها ول کرده ؛ و از اين جور حرف و سخن ها ...اما اين بگومگوها هيچ وقت به قهر و دعوا نمی کشيد و شب نشده زن و شوهر آشتی می کردند و از نو.

اما کار و بار ميرزا اسدالله ازين قرار بود که صبح ناشتايی که می کرد قلم دانش را می زد پرشالش و به اميد حق می رفت دم در مسجد جامع شهر . بساطش را که يک ميز کوچک بود و يک پوست تخت ، از توی کفش دانی مسجد درمی آورد و کنار در مسجد بزرگ ، تو دالان ، پوست تخت را پهن می کرد زيرپاش و دوزانو می نشست پشت ميز به انتظار مشتری . و کارش کاغذ نويسی بود . با خط خوش نستعليق و حاشيه پهن و آخر خط ها سربالا و با آداب تمام . و از هر کاغذی که می نوشت صنار می گرفت . نرخ داشت . مشتری هايش هم کاسب کارهای بازار بودند که حواله ی برنج و روغن و نخود لوبيا برای تجار می فرستادند يآ بيجک و رسيد و پته به هم می دادند ؛ يا خاله چادرهايی که پنهانی از شوهرشان به قوم و خويش ها کاغذ می نوشتند و از هووی تازه شان درددل می کردند و از مادرشوهرشان ، يا کلفت نوکرهايی که از ولايت خودشان دورافتاده بودند و توی شهر گير کرده بودند و دل شان برای هم ولايتی شان تنگ شده بود و توی کاغذ ، احوال يک يکی گاو و گوسفندهای باباشان را می پرسيدند و به همه ی اهل ده جدا جدا سلام می رساندند و برای چاق شدن الاغ گر گرفته ی خانواده دوا درمان سفارش می دادند ...ديگر برای تان بگويم يا عمله بناها که مزد تابستان شان را به ولايت می فرستادند ، يا آدم هايی که شکايتی داشتند و می خواستند عريضه به حاکم و کلانتر و ديوان خانه بنويسند . و اين جور مشتری ها از ديگران بيش تر بودند . چون وقتش که شد ، برای تان بگويم که اوضاع آن روزگار چه جوری بود و چرا سنگ رو سنگ بند نمی شد و چرا دست به دل هر که می گذاشتی ناله اش به فلک بود .

جان دلم که شما باشيد ، هفته ای دو سه تا بچه مکتبی بودند که چون اولاد اعيان و اشراف بودند و ننه باباشان حيف شان می آمد که انگشت بچه هاشان زير فشار قلم پينه ببندد ، مشق شان را می زدند زير بغل لله باشی ها و می فرستادند برای ميرزا اسدالله که فوری می نوشت و برمی گرداند وهمين کار ، خودش برای ميرزا هفته ای چارعباسی ، گاهی يک قران ، گاهی هم بيش تر مداخل داشت . بگذريم که اين جور کارها گاهی شب های ميرزا اسدالله را هم می گرفت و پيه سوزش تا بوق سگ روشن بود و بچه ها بی خواب می شدند و داد زرين تاج خانم درمی آمد ؛ اما شکم چهار نفر را سير کردن در آن عهد و زمانه هم کار آسانی نبود و فردا صبح که ميرزا دست می کرد پر شالش و صناری ها و عباسی ها و پنابادها را می ريخت تو دامن زنش ، اوقات تلخی تمام می شد سر بچه ها به جای ديگر گرم بود ، روی هم ديگر را هم می بوسيدند .

ديگر از راه های مداخل ميرزا اسدالله اين بود که گاهی چشم آخوندها و کلم به سرها را دور ببيند و صلح نامه يا وصيت نامه ای برای حاج آقاهای محل بنويسد يا قباله ی خريد و فروش خانه و دکان و ملکی را .

البته اگر آخوندها که نماينده ی حاکم شرع بودند ، بو نمی بردند و گند قضيه درنمی آمد ، اين جور کارها درآمد کلانی داشت و يک قباله اش می ارزيد به يک سال قلم زدن. حتی گاهی به کاسه نبات و طاقشال هم وصال می داد . اما حيف که اين لقمه های گنده به راحتی از گلو پايين نمی رفت .و در تمام مدت اين پانزده سالی که ميرزا اسدالله جای باباش نشسته بود ، فقط سه بار از اين کارها پاداده بود ؛ که دفعه ی آخرش مال سه سال پيش بود . و از همان سربند نزديک بود روزگار ميرزا سياه شود . و همين قضيه هم باعث شد که ميزان الشريعه ، امام جمعه ی شهر و حاکم شرع ، دم لوله هنگ دار باشی مسجد را ديده بود که زاغ سياه ميرزا را چوب بزند و سير تا پياز کار هر روزه اش را به گوش کلانتر محل برساند.

آن دفعه ی آخری ، قضيه ازين قرار بود که آمده بودند ميرزا را برده بودند تا وصيت نامه ی حاج عبدالغنی را بنويسد که پير و خرفت شده بود و زن های صيغه ای و عقديش می ترسيدند ، وصيت نکرده سرش را بگذارد زمين و حاکم و داروغه که دست روی اموالش گذاشتند ، چيزی به کور و کچل های آن ها نرسد . از قضای کردگار حاجی درست يک هفته بعد از وصيت ريق رحمت را سرکشيده بود و کلانتر و داروغه که انبان ها دوخته بودند ، به محض اين که چشم شان به خط و مهر ميرزا اسدالله افتاده بود دود از کله شان بلند شده بود ، اما هيچ کاری نتوانسته بودند بکنند . چون دست خط ميرزا را تمام اهل محل به احترام و اعتبار می شناختند و می دانستند که تو هيچ معامله ای يک نقطه زيادی روی هيچ کلمه ای نمی گذارد . اين بود که کلانتر محل کسی را فرستاده بود پيش همين ميزان الشريعه که به عنوان دخالت در کار ديوان شرع ، ميرزااسدالله را همان در محل کارش ، وسط بازار ، شلاق بزنند . و حقش را بخواهيد خدا پدر ريش سفيدها و پير و پاتال های محل را بيامرزد که اگر دير جنبيده بودند کار از کار گذشته بود. ده دوازده تاشان راه افتاده بودند و به سرکردگی حکيم باشی محل که دايی ميرزااسدالله بود ، رفته بودند پيش ميزان الشريعه ، امام جمعه ی شهر ، و التزام داده بودند که ديگر ميرزا در کار حکيم شرع دخالت نکند . و ميزان الشريعه هم که نقدا وجه ثلث و خمس و زکات حاج عبدالغنی را از دست داده بود ، اما دلش نمی خواست در مرگ هرکدام از آن ريش سفيدها به همين اندازه مغبون بشود ، اين بود که رضايت داد و شکايت حاکم شرع را پس گرفت و کلانتر را هم يک جوری راضی کردند و سر و صداها خوابيد و راستش ريش سفيدهای محل هم همين جوری در اين کار دخالت نکرده بودند يا فقط به احترام حکيم باشی که گذر پوست هرکدام شان روزی به دباغ خانه اش می افتاد ؛ بلکه بيش تر به اين علت به نفع ميرزا اسدالله پادرميانی کردند که خودشان هم برای آن جور معامله ها و قباله نويسی ها و وصيت ها بيش تر مايل بودند ، بی سر و صدا بيايند سراغ آدم قانع و مطمئنی مثل ميرزا و هيچ وقت سرغ حاکم شرع يا کلانتر و داروغه نروند . چون برای هر کار مالی کوچکی يآ برای هر معامله ی مختصری اگر قرار بود پای حاکم شرع و حاکم عرف و ديوان خانه به ميان بيايد ، آن قدر درباره عوارض و عشريه و خمس و مال الله و رد مظالم و ديگر حقوق عقب افتاده سخت می گرفتند که گاهی از اصل معامله هم بيش تر خرج بر می داشت . به اين مناسبت بود که ريش سفيدهای محل به آن عجله پادرميانی کردند و آبروی ميرزا اسدالله را خريدند و با من بميرم تو بميری ، خود ميرزا را هم راضی کردند که بعد از نماز مغرب ، برود جلوی روی همه ی اهل محل ، دست ميزان الشريعه را ببوسد و بعد از آن هم تا می تواند علنا کاری به اين کارها نداشته باشد .

اين جوری که ديديد ، گرچه کارهای نان و آب دار کم تر و تور ميرزا اسدالله می خورد ، اما دست کم روزی بيست سی تا کاغذ و پته و حواله و عريضه شکايت می نوشت و با همين ها نان و آب بچه ها را در می آورد و قناعت می کرد ، البته چون علاوه بر اعتمادی که اهل محل بهش داشتند ، خط و ربطشان هم خوب بود و در آداب تذهيب و تشعير و آب و رنگ هم دست داشت ، سالی يکی دو تا مشتری کلان گيرش می آمد که می خواست ديوان حافظی با غزليات شمسی را برايش بنويسد يا رباعيات خيآم را تذهيب کند يا زاد المعادی را روی طومار بياورد . خاکه زغال زمستان و لباس شب عيد بچه ها هم از اين راه در می آمد .


صفحه 1

صفحه بعد

Copyright © 2006-2008 ParsMoon.com